ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - عنايات امام زمان (ع)
عنايات امام زمان (ع)
خاطره آزاده سرفراز حجت الاسلام و المسلمين سيد على اكبر ابوترابى (ره) از شهيد سيد على اندرزگو
شش يا هفت ماه بعد از جريان دستگيرى و آزادى اين بزرگوار، ذريه زهرا، آقا سيد على اندرزگو، در تهران خدمتشان رسيديم.
جريانشان را به اين صورت بازگو كردند: «ما رفتيم به سوى افغانستان. مى بايست از طريق مشهد قاچاقى مى رفتيم. در بين راه رودخانه اى وسيع و خيلى عميق وجود داشت. به ما نگفته بودند كه يك چنين رودخانه بزرگى آنجا وجود دارد. آب موج مى زد سر راه ما. ديدم با بچّه ها و خانواده امكان عبور براى ما نيست. يقين داشتم كه منزل محاصره است و اينها به خانه ريخته اند و در سطح ايران براى پيدا كردن من در تلاش هستند. يقيناً ژارندارمرى ما را مى گرفت و به يقين، از قبل هم به سراسر كشور مخابره شده بود. همان جا متوسل به وجود آقا امام زمان (ع) شديم.»
مى گفت: «ديگر نمى دانم چطور توسل پيدا كرديم! اين زن و بچه توى اين بيابان غربت امشب درنمانند. آقا! اگر من مقصرم، اينها تقصيرى ندارند.
در همان وقت، اسب سوارى رسيد و از ما سؤال كرد: اينجا چه مى كنيد؟
گفتم: مى خواهيم از آب عبور كنيم.
بچه را بلند كرد و در سينه خودش گرفت. من پشت سر او و خانم هم پشت سر من سوار شد. ايشان با اسب زدند به آب؛ در حالى كه اسب شنا مى كرد. راه نمى رفت. آن طرف آب، ما را گذاشتند زمين و تشريف بردند. بعد از رسيدن به آن طرف، من سجده شكرى به شكرانه اينكه پروردگار عالم دست ما را اينجا گرفت به جا آوردم. در حال سجده به اين فكر افتادم كه اين شخص چه كسى بود. پيش خود گفتم از ايشان هم اظهار تشكر بيشترى بكنم. از سجده برخاستم. همين طور كه خوشحال بودم، ديدم كه اسب سوار نيست و رفته است. در همين وقت با خودمان گفتيم: لباس هايمان را در بياوريم تا خشك شود. نگاه كرديم، ديديم به لباس هايمان يك قطره آب هم نپاشيده. به كفش و لباس و چادر همسرم نگاه كردم. ديدم خشك است. دو مرتبه به سجده افتادم و از رحمت خاص پروردگار عالم كه در اينجا شامل حالم شده بود حالت خاصى به من دست داد. با صداى بلند شروع كردم به گريه كردن.
خانواده ام مى گفت: چيه؟ چى شده؟
گفتم: اگر تا امروز خدا را به چشم نديده بودم، امروز آن واقعيت برايمان مجسم شد. آيا يك قطره آب روى لباس ها يا كفشت مى بينى؟ همان حالت نيز به ايشان دست داد و آنجا بود كه حس كردم كه خانواده هم كه يك اضطراب خاطر داشت، از وجود او رفته است.
اين جريانى است كه تا اينجا هيچ جايى نگفتم[١]. ولى خوب، فكر مى كنم اينجا جايش باشد. ايشان فرمودند: «آن طرف آب روستايى بود. رفتيم توى روستا. چندان ما را تحويل نمى گرفتند. جايى بود كه معلوم بود هر كس مى آيد مى خواهد به طور قاچاق به افغانستان برود. لذا نمى خواستند من را تحويل بگيرند. يكى از آن خانه ها، بالاخره، با رودربايستى، شب ما را راه دادند؛ به اين عنوان كه فقط شب آنجا باشيم. در آن شب، صحبت هايى كرديم كه از آن جمله، صحبت از گاوشان شد.
گفت: گاوى داريم كه شيرش خشكيده و مدتى است كه از اين مختصر نعمت خدا كه بهره مند بوديم بى بهره مانده ايم. اين تنها سرمايه ما بود. پيش خود گفتم: «يك توسلى مى كنيم» و همين جورى دستى به سينه گاو كشيديم. كار به جايى رسيد كه آنها مثل امامزاده دور ما جمع شدند؛ چرا كه در همان وقت، يك مرتبه سينه هاى گاو پر شد از شير. همان موقع آمدند و دوشيدند؛ اما با گريه و شوق نگذاشتند ما جايى برويم و مدتى كه مى خواستيم مخفى باشيم، آنها ما را به زور نگه داشتند.»
اين ناقلش آن شهيد بزرگوار است كه اگر كس ديگرى براى انسان نقل كند، انسان نمى تواند باور و يقين كند. ولى ايشان در صداقتش اصلًا جاى كمترين خدشه اى نبود و آن چنان با اخلاص زندگى مى كرد كه هيچ پروايى نداشت كه الان دستگير بشود، يا الان به شهادت برسد. گوينده اين حرف، اين شهيد عزيز ما، از ذريه زهرا (س) است. آيا نمى تواند يقين انسان را تقويت كند؟ آيا اينها نمى تواند معرفت و ايمان انسان را به يك مرحله عالى بالا ببرد؟
اين جريان، عجيب در روحيه خانواده ايشان تأثير گذاشته بود؛ اصلًا به فكر اين نبود كه در فرارى و متوارى شدن او ممكن است خانواده شان به شهادت برسد و مادر خانواده شان سال هاست در نبود او داغدار و نگران هستند، هيچ غمى نداشت. اين زن هم با هيچ خانواده اى معمولًا نمى توانست تماس بگيرد.
پى نوشت:
برگرفته از: مردان قبيله غيرت، ص ٦٣.
[١]. اردوگاه شماره ٥ تكريت كه محل تبعيد بسيارى از فعالان فرهنگى اردوگاه ها بود، با تعداد حدوداً ١٥٧ نفر، محل مناسبى شد كه حاج آقا ابوترابى برخى از خاطرات ناگفته خويش را بيان كند.