ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - مراتب غيب و مصداق بارز ايمان به غيب
مى گويند: جوجه پهلوانى پيش شراب فروشى رفت و گفت: به قدر يك تومان مثلًا به من شراب بده. او گفت: عمو! يك تومان شراب به قدر يك قاشق چايى هم نمى شود! گفت: تو همين قدر سبيلم را تر كن بد مستى هايش با خودم!!
حالا هستند كسانى كه از شراب رياست تنها سبيلشان تر شده است و بقيه اش بد مستى است.
مالك اشتر، تربيت شده مكتب امامت
مالك اشتر فرمانروا در حالى كه يك پيراهن بلند كرباسى بر تن داشت و عمامه كوچكى بر سر از مقابل يك مغازه خرمافروشى مى گذشت. صاحب مغازه كه جوانى بود، كنار مغازه اش نشسته و خرما مى خورد. چشمش كه به مالك افتاد از وضع لباس ساده و رفتارش گمان كرد او فردى است كه از روستا به شهر آمده است. هوس كرد اندكى با او شوخى كند و سر به سرش بگذارد. هسته خرما را از دهانش درآورد و به سمت مالك پرتاب كرد. هسته به عمامه مالك خورد. او اعتنايى نكرد و رد شد. هسته دوم به پيشانى او خورد، مالك نگاهى به جوان كرد و بدون اينكه چيزى بگويد عبور كرد! هسته سوم به گردن مالك خورد و همچنان رفت تا از چشم جوان دور شد. مردى كه از پشت سر مى آمد و ناظر جريان بود با شتاب و ترس و وحشت به جوان رسيد و گفت: اين مرد را نشناختى؟ گفت: نه. مردى از روستاييان بود و خواستم با او شوخى و تفريحى كرده باشم. گفت: اى بيچاره، او مالك اشتر استاندار اميرالمؤمنين (ع) و فرمانرواى مملكت است. جوان تا اسم مالك اشتر را شنيد بر خود لرزيد و سخت پريشان شد كه هم اكنون مأموران مى رسند و دست بندم مى زنند و به عقوبت گاهم مى كشند.
مرد گفت، تا دير نشده است تند برو و دست و پايش را ببوس و عذر جسارت بخواه كه شايد عفوت كند. جوان با شتاب آمد و او را نديد. از كسانى پرسيد كه مردى را با اين وضع و با اين لباس در اين گذرگاه نديده ايد؟ آنها گفتند، اگر حضرت مالك را مى گويى داخل اين مسجد رفت. جوان داخل مسجد شد، ديد در حال نماز است، ايستاد نمازش تمام شد. افتاد روى قدم هاى مالك كه اى بزرگ! عفوم كن، نفهميدم، اشتباه كردم، شما را نشناختم. مالك از زمين بلندش كرد و گفت: فرزندم، من براى تو به مسجد آمدم و اين نماز را هم براى تو خواندم و از خدا خواستم كه تو را بيامرزد. من از تو راضى هستم، برو كه خدا از تو راضى باشد.
اين يعنى آدم و يعنى انسان. اگر دستور مى داد او را بگيريد و ببنديد و به چارميخش بكشيد و ... در اين صورت او ديگر آدم نبود. بلكه ببر و پلنگى بود اما او با اين عمل، هم وقار و هم متانت و بزرگوارى روحش را نشان داد و هم ناپخته و خامى را آدم كرد. آرى، قرآن كريم در مقام مدح اين نمونه هاى انسانى است كه مى فرمايد:
بندگان حضرت رحمان آن كسانى هستند كه در ميان مردم با تواضع و افتادگى خاصى حركت مى كنند و به هنگام برخورد با مردم نادان [و در جواب خشونت آنان] به آنها سلام مى كنند.[١]
اصلاح طلبان مفسد و مغرور
اينها پرورش يافتگان مكتب وحى و نبوت و امامتند. اينها اگر از دست طاغوت ها مجالى مى يافتند دنيا را غرق در نور انسانيت و آدميت مى كردند و حلاوت و شيرينى زندگى را به ذائقه ها مى چشاندند. اينك چقدر مضحك و خنده آور است كه يك مشت مردمى كه غرق در هواى نفسانى خود هستند و غير از اشباع شهوات حيوانى به چيزى نمى انديشند و چيزى نمى طلبند (برجهان حكمرانى مى كنند). آرى اينان دم از اصلاح بشر مى زنند و سخن از حفظ حقوق بشر به ميان مى آورند و با افكار و آراء ناقص خود دم به دم كشتى حيات بشر را به غرقاب فنا نزديك تر مى كنند. به فرموده قرآن:
وقتى به آنان گفته شود، ايجاد فساد در زمين نكنيد مى گويند: خير، ما مصلحيم.[٢]
آخر شما كجا و اصلاح بشر كجا. شما داريد افساد مى كنيد. تيشه به ريشه خود و ديگران مى زنيد. (مى گويند) اصلًا برنامه اصلاح بشر تنها برنامه ما و راه و رسم حفظ حقوق بشر تنها راه و رسم ماست.
آگاه باشيد، اينها مفسدند و خودشان نمى فهمند.[٣]
وقتى به آنها گفته شود، شما هم مثل ديگران ايمان بياوريد (در مقابل فرمان خالق خود تسليم شويد) مى گويند، مگر ما سفيهيم و ابله و نابخرديم كه همراه سفيهان بشويم.[٤]
مگر ما مرتجع و كهنه پرستيم كه با كهنه پرستان همراهى كنيم و اهل مسجد و جلسه و ذكر و دعا بشويم.
متوجه باشيد! آنها خودشان سفيهند، ولى پى به سفاهت خود نمى برند.[٥]
در ميان مردم كسانى هستند كه گفتارشان بسيار شگفت انگيز و فريبنده است، چنان قاطعانه حرف مى زنند كه خدا را شاهد بر نيات خود مى گيرند و حال آنكه سرسخت ترين دشمنان خدا همانها هستند. همين ها اگر به حكومت برسند دست به ريشه كن كردن دين و ايمان مردم مى زنند، آبادى ها را ويران و نسل ها را فاسد مى كنند.[٦]
مراتب غيب و مصداق بارز ايمان به غيب
حاصل اينكه غيب در درجه اول الله است و بعد