ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٤ - آن شب سرد
آن شب سرد
شيخ حيدرعلى مدرس اصفهانى مى گويد:
يكى از مواقعى كه من به حضور مقدس حضرت بقيه الله (ع) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالى بود كه اصفهان بسيار سرد شد و نزديك پنجاه روز آفتاب ديده نمى شد و مدام برف مى باريد. سرما به حدى شد كه نهرهاى جارى يخ بسته بود.
آن وقت ها من در مدرسه باقريه (درب كوشك) حجره داشتم و حجره ام روى نهر واقع شده بود. مقابل حجره تلى بزرگ برف و يخ جمع شده بود. از زيادى يخ و شدت سرما راه تردّد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستايى فوق العاده در مضيقه و سختى بودند.
روزى پدرم، با كمال سختى به شهر آمد تا بنده را به سده (محلى در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد؛ چون وسايل آسايش در آنجا فراهم بود. اتّفاقاً سرماى هوا و بارش برف بيشتر شد و مانع از رفتن گرديد و به دست آوردن خاكه و زغال هم براى اشخاصى كه قبلًا تهيه نكرده بودند، مشكل و بلكه غير ممكن بود. از قضا نيمه شبى، نفت چراغ تمام و كرسى سرد شد. مدرسه هم از طلاب خالى بود؛ حتى خادم، اوّل شب در مدرسه را بست و به خانه اش رفت. فقط يك طلبه طرف ديگر مدرسه در حجره باش خوابيده بود، لذا پدرم شروع به تندى كرد كه چقدر ما و خودت را به زحمت انداخته اى. فعلًا كه درس و مباحثه اى در كار نيست، چرا در مدرسه مانده اى و به منزل نمى آيى تا ما و خودت را به اين سختى نيندازى؟
من جوابى غير از سكوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم. از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريباً شب هم از نيمه گذشته بود.
ناگاه صداى در مدرسه بلند شد و كسى محكم در را مى كوبيد. اعتنايى نكرديم. باز به شدت در زد.