ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - پيرزنى كه در ولادت حضرت (ع) حضور داشت
مىدارد و به آنها علم مىآموزد.[١]
حكيمه مىگويد: پس از چهل روز آن كودك برگردانيده شد و برادرزادهام به دنبال من فرستاد و مرا فراخواند و بر او وارد شدم و به ناگاه ديدم كه همان كودك است كه به قامت راه مىرود. عرض نمودم: سرورم! آيا اين كودك دو ساله نيست؟ تبسمى نمودند و فرمودند:
فرزندان انبياء و اوصياء اگر امام باشند به خلاف ديگران نشو و نما كنند، و كودك يك ماهه ما به مانند كودك يكساله باشد و كودك ما در رحم مادرش سخن مىگويد و قرآن تلاوت مىكند و خداى تعالى را مىپرستد و هنگام شيرخوارگى ملائكه او را فرمان مىبرند و صبح و شام بر وى فرود مىآيند.[٢]
پيوسته آن كودك را هر چهل روز يكبار مىديدم تا آنكه چند روز پيش از رحلت ابومحمّد (ع) او را ديدم كه مردى بود و او را نشناختم و به برادرزادهام عرض كردم: اين مردى كه فرمان مىدهيد در مقابلش بنشينم كيست؟ فرمودند:
اين، پسر نرجس است و او جانشين پس از من است و به زودى مرا از دست مىدهيد، پس بدو گوش فرادار و فرمانش ببر.[٣]
پس از چند روز امام عسكرى (ع) رحلت فرمودند و مردم چنانكه مىبينى پراكنده شدهاند و به خدا سوگند كه من هر صبح و شام آن حضرت (ع) را مىبينم و مرا از آنچه مىپرسيد آگاه مىكند و من نيز شما را مطلع مىكنم و به خدا سوگند كه گاهى مىخواهم از او پرسشى كنم و او نپرسيده پاسخ مىدهد و گاهى امرى بر من وارد مىشود و همان ساعت پرسش نكرده از ناحيه او جوابش صادر مىشود. شبگذشته مرا از آمدن تو با خبر ساخت و فرمود كه تو را از حقيقت آگاه سازم.
محمّد بن عبدالله، راوى اين حديث، مىگويد: به خدا سوگند، حكيمه امورى را به من خبر داد كه جز خداى تعالى كسى از آن مطلع نيست و دانستم كه آن صدق و عدل و از جانب خداوند است، زيرا خداى تعالى او را به امورى آگاه كرده است كه هيچ يك از خلايق را بر آنها آگاه نفرموده است.[٤]
«بيتالحمد» درخشنده امام (ع)
مفضل مىگويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه فرمودند:
صاحبالأمر (ع) خانهاى دارد كه به «بيتالحمد» معروف است. درون آن چراغى روشن است كه از روز ولادتش تا روز قيامتش خاموش نمىگردد.[٥]
پيرزنى كه در ولادت حضرت (ع) حضور داشت.
حنظله بن زكريا مىگويد: احمد بن بلال كاتب از اهل سنت و ناصبى بود، اما به سبب آشنايىاش طبق عادت عراقىها، نسبت به من ابراز محبت مىكرد و وقتى مرا مىديد، مىگفت: آيا خبرى دارى كه ما را فرحناك كند يا آنكه من جريانى برايت نقل كنم؟ من تغافل مىكردم تا آنكه در جايى من و او تنها بوديم و از او راجع به آن ماجرا سؤال كردم كه برايم بازگويد، گفت: خانه ما در سامرا، رو به روى خانه ابن الرضا[٦] [حضرت امام جواد (ع)] بود. من به علت مسافرت، مدتى طولانى، از آن خانه دور و در قزوين و غير آن ساكن بودم. و چنان پيش آمد كه بازگردم. وقتى كه بازگشتم، آنچه را در سامرا بهجاى گذاشته بودم، از دستم رفته بود، و پيرزنى كه خدمتكار من بود، و دخترش در آن خانه بودند. او مثل همان ايام، فردى خويشتندار بود و دروغ نمىگفت، همچنين ما خدمتكارانى داشتيم كه در آن خانه مانده بودند و چند روزى نزد آنان بودم. وقتى خواستم از سامرا برگردم، آن پيرزن گفت: چرا اينقدر براى رفتن عجلهدارى، در حالىكه مدت زيادى نزد ما نبودى؟ نزد ما بمان كه از حضورت خوشحال شويم.
از روى استهزاء به او گفتم: مىخواهم به كربلا بروم (زيرا مردم داشتند به مناسبت نيمه شعبان يا روز عرفه به زيارت مىرفتند). پيرزن گفت: فرزندم، از تو به خدا پناه مىبرم كه بخواهى با اين گفته، آنان (خاندان اهل بيت (ع)) را كوچك بشمارى يا تمسخر نمايى و من تو را از ماجرايى آگاه مىكنم كه دو سال، بعد از رفتن تو برايم اتفاق افتاد.
من در همين خانه، نزديك دالان خوابيده بودم و دخترم نيز همراه من بود، و بين خواب و بيدارى بودم كه مردى نيكوروى، با لباسهاى نظيف و بويىخوش وارد شد و گفت: اى فلانه، هم اينك شخصى از نزديكان مىآيد كه تو را (به جايى) ببرد، از رفتن با او، خوددارى مكن و مترس؛ من ترسيدم و دخترم را صدا زدم و به او گفتم: آيا فهميدى كه كسى داخل خانه شود؟ گفت: نه؛ خدا را ياد كردم و خوابيدم. دوباره همان مرد آمد و مثل همان گفته را به من فرمود باز ترسيدم و دخترم را صدا زدم، گفت: هيچكس وارد خانه نشده، خدا را ياد