ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - حكايت بى او بودن
حكايت بى او بودن
سهيلا صلاحى اصفهانى
پيشوايان بزرگوارمان گفته اند، ما نيز باور آورده ايم كه «زمين خدا هرگز از حجت او خالى نمى ماند.» آنها گفته اند، ما نيز باور آورده ايم كه «اگر تنها يك روز از عمر زمين باقى باشد، آن قدر طولانى مى گردد تا قائم او به پا خيزد».
آنها گفته اند، ما نيز باور آورده ايم كه «بى او و بى عنايت او شيرازه هستى از هم مى گسلد.» آنها هزاران نكته از اين دست گفته اند و ما نيز به هزاران نكته از اين دست باور آورده ايم، و بر پايه اين سبزترين باورهايمان، تصوير «ناكامى خود و جهان» را در گرداب تصور «بى او بودن» به قاب خيالمان نشانده ايم:
وقتى تو نيستى
نه هست هاى ما
چونان كه بايدند
نه بايدها
هر روز بى تو
روز مباداست!
(قيصر امين پور)
مى دانى حال و هواى ما بى او چگونه است؟
من
بى
تو
در امتداد تيرگى شب
محو مى شوم
اى آفتاب من!
دست مرا بگير
(محمد فخارزاده)
غريبى و غربت را تجربه كرده اى؟ چقدر دلت در غربت هاى غريبانه هواى او را مى كند؟
|
بى تو كنج اين خرابه ها غريب مانده ايم |
باز هم بيا سراغ از اين غريبه ها بگير |