ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - \* كنار رفتن پرده و رؤيت جمال آخرين حجت حق
كن و نترس. (خدا را) ياد كردم و خوابيدم.
وقتى كه آن مرد، براى سومين بار آمد، و گفتهاش را تكرار كرد، صداى دقّ الباب را شنيدم، پشت در رفتم و گفتم: كه هستى؟ گفت: بازكن و نترس. سخنش را فهميدم و در را باز كردم. غلامى بود كه همراه خود چادرى (پوششى) داشت. گفت: بيا، بعضى از نزديكان به تو نياز مهمى دارند، سپس سرم را با آن پوشاند و مرا وارد خانهاى ساخت. من آن خانه را مىشناختم، طنابى پارچهاى وسط اتاق بود و مردى كنار آن نشسته بود. غلام، كنار آن را بالا گرفت و من داخل شدم. زنى در حال زايمان بود و زنى پشت سر او مانند قابله نشسته بود.
زن گفت: به ما در اين كارى كه بدان مشغوليم كمك كن، و من او را مانند ديگران علاج كردم، و چيزى نگذشت كه نوزاد به دنيا آمد. او را در حالى كه سالم بود، بر روى دست گرفتم و سرم را از كنار پارچه بيرون بردم و مردى را كه آنجا نشسته بود، بشارت دادم. به من گفت: بانگ نزن. همين كه صورتم را به طرف نوزاد برگرداندم، او را نديدم. زنى كه آنجا نشسته بود، گفت: بانگ نزن و آن خادم، دستم را گرفت و سرم را پوشاند و از خانه خارج ساخت و مرا به خانهام بازگرداند و كيسه پولى به من داد و گفت: هيچكس را از آنچه ديدى، آگاه مكن.
داخل خانه رفتم و در حالىكه دخترم در خواب بود به رختخواب بازگشتم. سپس او را بيدار كردم و پرسيدم، آيا از رفت و آمدم مطلع شدى؟ گفت: نه. كيسه را گشودم، ده دينار درون آن بود.
من تا به حال اين ماجرا را براى هيچكس بازگو نكردهام. وقتى آن كلام را از روى استهزاء به زبان آوردى، اين را از روى دلسوزى به تو گفتم. اين خاندان، نزد خداى عزوجل شأن و منزلتى بزرگ دارند و هرچه مىگويند، حق است.
احمد بن بلال (ناصبى) گفت: از گفتهاش تعجب كردم و آنرا به سخره گرفتم و زمان آن ماجرا را از او نپرسيدم، اما مىدانم كه من بعد از سال ٢٥٠ از نزد آنان رفته بودم و سال ٢٥١ در دوران وزارت عبيدالله بن سليمان بازگشته بودم.
حنظله مىگويد: پدرم را نيز دعوت كردم و او نيز اين ماجرا را همراه من، از احمد شنيد.[١]
\* كنار رفتن پرده و رؤيت جمال آخرين حجت حق
ابى نعيم انصارى مىگويد: دستهاى از «مفوّضه»[٢] و «مقصّره»[٣] نزد كامل بن ابراهيم مدنى آمده بودند تا نزد امام عسكرى (ع) بروند. كامل با خود گفت: من نيز از آن حضرت (ع) راجع به اين فرمودهشان خواهم پرسيد كه:
وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه معرفت مرا بشناسد و آنچه را مىگويم بگويد.[٤]
كامل مىگويد: وقتى كه بر سرورم ابامحمد (ع) وارد شدم به لباس لطيف و سفيدى كه پوشيده بودند، نگاه كردم و با خود گفتم: ولى الله و حجت خدا خود، لباس لطيف مىپوشند ولى ما را به مواسات (همراهى) با برادران امر، و از پوششى مانند آنچه خود پوشيدهاند، نهى مىكنند!
امام (ع) تبسمى نمودند و فرمودند:
اى كامل! و من در حالىكه لباس را از بازويشان كنار زده بودند، آنرا مسح نمودم، (پوششى) سياه و زبر بر پوست بدنشان قرار داشت.
آنگاه فرمودند:
اين (زيرجامه) براى خداست، و اين براى شما.[٥]
سلام دادم، و نزديك درى كه پردهاى نازك آويخته بود نشستم. ناگاه بادى وزيد و گوشه پرده كنار رفت، و نوجوانى چهارده ساله يا مانند آنرا كه چون پارهاى ماه بود، ديدم.
آن نوجوان خطاب به من فرمود:
اى كامل بن ابراهيم؛
از آن ندا به خود آمدم و به من الهام شد كه بگويم: لبّيك سرورم؛ سپس فرمودند:
آيا نزد ولى خدا و حجت و باب او آمدهاى كه بپرسى: آيا وارد بهشت نمىشود جز آنكه شناخت تو را بشناسد و به آنچه مىگويى بگويد؟[٦]
عرض نمودم: آرى به خدا. فرمودند:
به خدا، در اين صورت، وارد شوندگان [بهشت] اندك خواهند بود. به خدا دستهاى وارد آن خواهند شده كه به آنان «حقّيه» گفته مىشود.[٧]
عرض نمودم: سرورم، آنان كيستند؟ فرمودند:
آنان دستهاى هستند كه از حبّشان نسبت به على [ع] به حق او سوگند مىخودند درحالىكه از حق و فضل او (نيز) آگاه نيستند.[٨]
سپس لحظهاى سكوت نمودند، كه درود خداوند بر ايشان باد، آنگاه فرمودند:
و آمدهاى كه درباره قول مفوضه پرسش