ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - مرتبه حس، نازل ترين مرتبه هستى
آفات غفلت در عصر غيبت
سخنرانى آيتالله سيد محمّد ضياءآبادى
ايمان به غيب از اصول مسلّم دين
از اصول مسلم دين مقدس اسلام و همه اديان آسمانى، مسأله «ايمان به غيب» است. غيب، يعنى چيزى كه پنهان و پوشيده است. يك نقطه اساسى كه مكتب الهى از مكتب مادى در آن نقطه از هم جدا مى شوند؛ همين مسئله است. طرفداران مكتب مادى معتقدند عالم منحصر به همين محسوسات و موجودات مادى و طبيعى است و جز عالم حس، عالم ديگرى نيست. جهان از ماده شروع مى شود و به ماده هم ختم مى گردد. به فرموده قرآن:
[دهريون] گفتند: جز زندگى دنيا چيزى نيست، دهر و طبيعت است كه ما را زنده مى كند و مى ميراند.[١]
اما طرفداران مكتب الهى معتقدند عالم منحصر به جهان حس و طبيعت نيست؛ بلكه عالمى در ماوراء اين عالم حس و محسوسات وجود دارد به نام عالم غيب كه پنهان از حس است و تمام محسوسات از آن عالم نشأت گرفته و به وجود آمده اند و سرانجام به آن عالم منتهى مى شوند.
در اين حقيقت ترديدى نيست كه تمام محسوسات در ذات خود معدومند و از خود هستى ندارند و هستى را از خارج از ذات خود گرفته اند. ما قبلًا نبوديم و الان هستيم و بعد هم به اين كيفيت نخواهيم بود و به معدوم شدگان ملحق خواهيم شد. در اين نيز شكى نيست كه معدوم نمى تواند خود را موجود كند و ممكن نيست عدم و نيستى خود به خود مبدل به هستى شود، بلكه بديهى است كه معدوم نياز به هستى بخش خارج از ذات خود دارد.
مرتبه حس، نازل ترين مرتبه هستى
تمام موجوداتى را كه ما در اطراف خود مى بينيم به همين فقر و نياز ذاتى مبتلايند كه احتياج به هستى بخش خارج از ذات خود دارند و ترديدى نيست كه آن موجود هستى بخش خارج از ذات معدومات، بايد در ذات خود وجود محض و هستى مطلق باشد يعنى از هيچ جهت عدم و نيستى به ذات او راه نيابد. نه مسبوق به عدم باشد و نه ملحوق به عدم، وگرنه او هم در جرگه معدومات ذاتى قرار خواهد گرفت. او نه در احاطه زمان قرار مى گيرد و نه در احاطه مكان و نه مُدرَك به ادراك مى گردد؛ زيرا نازل ترين مرتبه هستى، مرتبه حس است و هر چه درجه وجود بالا برود از عالم حس فاصله مى گيرد و وارد عالم غيب مى شود.
شما در ساختمان وجود خود بنگريد، آنچه كه عالى تر است غيب است و پنهان از حس، و آنچه كه محسوس است نازل تر و كم ارزش تر است. قوه بينايى در وجود ما ارزشمند است و غيب است، اما حدقه چشم محسوس است و اگر عارى از بينايى باشد كور است و بى ارزش. شنوايى در وجود ما با ارزش است و غيب است، اما لاله گوش محسوس است و اگر عارى از شنوايى باشد كر است و بى ارزش. نيروى نطق و گويايى ارزش است و غيب است، اما زبان كه قطعه اى گوشت در داخل دهان است محسوس است و اگر عارى از قدرت بيان باشد لال است و بى ارزش. فكر و عقل و هوش در وجود ما كمال است و غيب است يعنى با چشم ديده نمى شود و با گوش شنيده نمى شود و با دست لمس نمى گردد. پس هر چه كه در ساختمان وجود ما محسوس است كم ارزش است و هرچه كه غيب است و نامحسوس ارزشمند است و در مرتبه عالى از وجود است.