ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - آن شب سرد
ما با اين حساب كه اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ديگر گرم نمى شويم، از جواب دادن خوددارى مى كرديم. امّا اين بار چنان در را كوبيد كه تمام مدرسه به حركت درآمد. خود را مجبور ديدم كه در را باز كنم. برخاستم و وقتى در حجره را باز كردم، ديدم به قدرى برف آمده كه از لبه ازاره ايوان (ديواره كوتاه آن) بالاتر رفته است؛ به طورى كه وقتى پا را در برف مى گذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرو مى رفت.
به هر زحمتى بود، خود را به دهليز (دالان) مدرسه رسانيده و گفتم: كيستى؟ اين وقت شب كسى در مدرسه نيست. بنده را به اسم و مشخّصات صدا زدند و فرمودند: «شما را مى خواهم.»
بدنم لرزيد و با خود گفتم: اين وقت شب و ميهمان آشنا، آن هم كسى كه مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فكر عذرى بودم كه براى او بتراشم، شايد برود و رفع مزاحمت و خجالت شود. گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمى توانم در را باز كنم.
فرمودند: بيا از سوراخ بالاى در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز كن.
فوق العاده تعجب كردم! چون اين رمز را غير از دو سه نفر از اهل مدرسه كسى نمى دانست.
چاقو را گرفته و در را باز كردم. بيرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن كرده بودند؛ ولى در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم. خلاصه اين كه شخصى را ديدم در شكل شكوفه ها؛ يعنى كلاه تيماجى گوشه دارى بر سر و چيزى مثل عينك روى چشم گذاشته بود، شال پشمى به دور گردن پيچيده و سينه اش را بسته بود، كليجه ترياكى رنگى (يك نوع لباس نيم تنه) كه داخل آن پشمى بود به تن كرده و دستكش چرمى در دست داشت. پاهاى خود را با مچ پيچ محكم بسته بود.
سلامى كردم. ايشان جواب سلام مرا بسيار خوب دادند. من دقت مى كردم كه از صدا، ايشان را بشناسم و بفهمم كدام يك از آشنايان ما است كه از تمام خصوصيات حال ما و مدرسه با اطلاع مى باشد.
در اين لحظات دستشان را پيش آوردند ديدم از بند انگشت تا آخر دست، دو قرانى هاى جديد سكه اى چيده است كه آنها را در دست من گذاشتند و چاقويشان را گرفتند و فرمودند: «فردا صبح خاكه براى شما مى آورم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان بگوييد اين قدر غرغر نكن ما بى صاحب نيستيم.»
اين جا ديگر بنده خوشحال شدم و تعارف را گرم گرفتم كه بفرماييد، پدرم تقصير ندارد؛ چون وسايل گرم كننده حتى نفت چراغ هم تمام شده است.
فرمودند: «آن شمع گچى را كه بر طاقچه بالاى صندوقخانه است، روشن كنيد.»
عرض كردم: آقا اينها چه پولى است؟
فرمودند: «مال شما است و خرج كنيد.»
در بين صحبت كردن، متوجه شدم كه براى رفتن عجله دارند، ضمناً زمانى كه من با ايشان حرف مى زدم اصلًا سرما را احساس نكردم. خواستم در را ببندم، يادم آمد از نام شريفشان بپرسم؛ لذا در را گشودم ديدم آن روشنايى كه خصوصيات هر چيزى در آن ديده مى شد به تاريكى تبديل شده است؛ لذا به دنبال جاى پاهاى شريفش مى گشتم؛ چون كسى كه اين همه وقت، پشت در، روى اين برف ها ايستاده باشد، بايد آثار قدمش در برف ديده شود؛ ولى مثل اين كه برف ها سنگ و ر د پا و آمد و شدى در آنها نبود.
از طرفى چون ايستادن من طول كشيد، پدرم با وحشت مرا از در حجره صدا مى زد كه بيا هر كس مى خواهد باشد.
از ديدن آن شخص نااميد شدم و بار ديگر در را بستم و به حجره آمدم. ديدم ناراحتى پدرم بيشتر از قبل شده است و مى گفت: در اين هواى سرد كه زبان با لب و دهان يخ مى كند، با چه كسى صحبت مى كردى؟ اتّفاقاً همين طور هم بود.
بعد از آمدن به اتاق در طاقچه اى كه فرموده بودند دست بردم شمعى گچى را ديدم كه دو سال پيش آنجا گذاشته بودم و به كلّى از يادم رفته بود. آن را آوردم و روشن كردم. پول ها را هم روى كرسى ريختم و قصه را به پدرم گفتم. آن وقت حالى به من دست داد كه شرحش گفتنى نيست. طورى بود كه اصلًا احساس سرما نمى كردم و به همين منوال تا صبح بيدار بودم. آن وقت پدرم براى تحقيق پشت در مدرسه رفتند.
جاى پاى من بود ولى اثرى از جاى پاى آن حضرت (ع) نبود. هنوز مشغول تعقيب نماز صبح بوديم كه يكى از دوستان مقدارى زغال و خاكه براى طلاب مدرسه فرستاد كه تا پايان آن سردى و زمستان كافى بود.[١]
پى نوشت:
[١]. بركات حضرت ولى عصر (ع)، صص ١١٨- ١١٥، ترجمه العبقرى الحسان، ج ٢، ص ١٠٣.