ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - مهمانى كه نيامد
مهمانى كه نيامد
مريم خداداديان
گهگاه حالم بد مىشه و شايد خيلى بد، همه ناراحتن و هى بهم مىگن برو دنبال دوا و دكتر، نه اين كه نرفته باشم؛ رفتم ولى گفتن چيزيم نيست، سالمم. امروز فهميدم اين مريضى رفيق خيلى خوبى شده
برام. يه مرورى كردم ديدم هر وقت اومده سراغم باعث شده به هرچى دلم مىخواد برسم. چند وقت پيش اوراق قديمى رو بهم ريخته بودم چشمم خورد به يك شبه قصه كه درباره حالتهاى مادرم روزهاى جمعه،
نه سال پيش نوشته بودم، به خودم گفتم: «بايد يه روز بشينم قصهاش كنم.» اما نمىشد كه نمىشد. ديروز مامان زنگ زد و گفت: «شب بيست و سوم احيا گرفتم، افطار بيا اينجا» گفتم: «مامان نمىتونم، بعد
افطار مىيام چون كلاس تعليم رانندگى دارم» مامان يه كم لجش گرفته بود از لحن صداش فهميدم، اما گفت: «باشه بيا ساعت نه شروع مىشه دلم مىخواد تو باشى» صبح كه اومدم سركار، بدجورى به سرم
زده بود قصه مامان رو بنويسم، ولى جرأت نداشتم به خودم بگم امشب نرو بشين تو خونه، قصه رو بنويس. ساعت حدود يك بعدازظهر بود كه يهو تمام تنم درد گرفت و تب كردم. تا ساعت پنج هر جورى بود دوام
آوردم. اما ديدم نمىشه. راه افتادم اومدم خونه سه تا قرص مسكن خوردم و افتادم تو رختخواب، يه وقت با صداى زنگ تلفن بيدار شدم.
- تو هنوز خونهاى ساعت هشت شبه همه اومدن.
همون طور كه مامان، حرف مىزد حس كودكى در وجودم گل مىكرد و باعث مىشد صدام مظلومانه و با عشوه و ناز بشه.
- مامان حالم ... آه ... خيلى بده تب و لرز كردم. اومدم افتادم تو رختخواب، چَشم مىآم الان راه مىافتم.
لحن صداى مامان عوض شد.
- الهى بميرم باز حالت بد شد چقدر بهت بگم به فكر خودت باش، نمىخواد بياى، بگير بخواب استراحت كن تا خوب بشى، خيلى دلم مىخواست تو هم باشى واسه مشكل داداشت نذر احيا كرده بودم. بگير
بخواب مادر جون. مراقب خودت باش.
گوشى رو كه گذاشتم حس كردم چقدر دوستش دارم