ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - ٢ تشرفات و مكاشفات
سيد جواب داد:
همه درد جسمى دارند و من درد روحى ....
اين ديدار نقطه عطفى شد در سير و سلوك علامه. بعد از اين ديدار بود كه رفت نجف اشرف خدمت حضرت اميرالمؤمنين (ع).
عراق كه حمله كرد به كويت و جنگ خليجفارس شروع شد، خيلىها سرگردان شده بودند. نمىدانستند ايران بايد چكار كند؟! بعضىها هم راهكارهاى غلطى را نشان مىدادند.
در بحبوحه جنگ، علامه در خواب حضرت بقيه اللهالاعظم (عج) را ديده بود. پرسيده بود كه تكليف ما در اين امر چيست؟ حضرت فرموده بودند:
دخالت نكنيد!.
هنوز جنگ ايران و عراق تمام نشده بود. با دوستان زيادى دور علامه جمع شده بوديم. علامه گفت:
ديشب خواب ديدم كه در تمام آسمان چيزى نوشته شده.
عدهاى پرسيدند:
آن مطالب چه بود؟
علامه توريه كردند و گفتند:
نتوانستم بخوانم.
بعد از جلسه از علامه پرسيدم:
اگر من كه آدم بىسوادى هستم اين عذر را مىآوردم قابل قبول بود. ولى شما چگونه مىگوييد كه نتوانستيد بخوانيد؟
بالاخره علامه خوابشان را تعبير كردند:
جنگ تمام مىشود، بعد عراق به كويت حمله مىكند. بعد هم آمريكا به بهانه حمايت از كويت وارد جنگ مىشود و عراق را از كويت بيرون مىكند.
هنوز جنگ ايران و عراق تمام نشده بود[١].
گفت: «از باغ شيخ العراقين مىآمدم كه يك نفر جلو آمد. گفت كه بياييد براى ما روضه بخوانيد. روضه را كه خواندم، بيست تومان داد. آن روزها براى خودش پولى بود. بعد گفت:
«مىخواهم شما را برسانم». تا دم در مدرسه صدر با همديگر پياده آمديم.
گفتم: شما چه كارهاى؟
گفت: كارى با ما نداشته باشيد. ما اجنّه هستيم.
علامه مىخنديد و مىگفت:
من براى اجنه هم روضه خواندهام.
بچه كه بودم، خانهمان محله خواجوى اصفهان بود. مىآمدند دنبال حاجآقا مىبردندشان براى منبر و سخنرانى. يك شب گفتم: «بابا من هم مىآيم». رفتم دنبالشان.
از محله خودمان كه خارج شديم از مسيرى گذشتيم كه كوچهها و گذرهايى داشت. در حالى كه آن موقع بيرون از محله خواجو خانه و آبادى وجود نداشت. من آن وقت اين قضيه را نفهميدم. بالاخره وارد يك باغ شديم. جمعيت زيادى بودند. حاج آقا رفت منبر و سخنرانىاش را شروع كرد. اما من چيزى از سخنرانىاش نفهميدم. كسانى كه آنجا بودند پاهايشان شبيه سم بود. ترسيده بودم. منبر هم كه تمام شد، ديگر هيچ اثرى از جمعيت نبود. انگار همه ناپديد شدند. وقتى برمىگشتيم از كسى هم كه فانوس دستش بود مىترسيدم. بعدها فهميدم آنجا جلسه گروهى از مؤمنان و شيعيان اجنه بوده است[٢]
از بچهگى خطش خوب بود. جوان كه بود يكى از ثروتمندان جرقويه از او خواست يك قرآن برايش با خط زيبا بنويسد. قرار شد براى اين كار ٣٠ تومان كه آن روزها پول زيادى بود بگيرد.
قرآن را نوشت برد تحويل سفارش دهنده داد. اما سفارش دهنده بدقولى كرد. جاى ٣٠ تومان فقط مقدار زيادى گندم و جو داد به محمدحسن.
بعد از مدتى قحطى منطقه جرقويه را گرفت. قيمت غله بالا رفت. بعضىها تصميم گرفتند غلاتشان را به قيمتهاى خيلى زيادترى بفروشند و يا با طلا و نقره مردم عوض كنند.
محمد حسن گفت: «هر كس به گندم و جو احتياج دارد، بيايد وسيلهاى، چيزى امانت بگذارد و غلات مورد احتياجش را ببرد.» اسم آنها را هم يادداشت كرد.
بعد از سه ماه كه شرايط قحطى گذشت، محمدحسن اعلام كرد كسانى كه چيزى امانت گذاشتهاند بيايند و امانتىشان را بگيرند. در مقابل غلات هم هيچ پولى نگرفت.
مسجد بزرگ و خوبى بود. موقع نماز هم شلوغ مىشد. آمدند پيش علامه تا امام جماعت آن مسجد شوند. قبول نكرد. خواستم نصيحتش كنم. گفتم: «چرا امامت نماز جماعت را قبول نمىكنيد. اگر قبول كنيد مردم هم به فيض مىرسند. براى شما هم كه زياد مشكل نيست».
علامه گفت: «وقتى امام جماعت وارد مسجد مىشود و صفهاى آماده جماعت را مىبيند و خادم براى ورود آقا صلوات مىفرستد، مردم هم سلام مىكنند و احترام مىگذارند، امام جماعت يك حالت خوشى پيدا مىكند. همين خوشى باعث زياد شدن هواى نفسش مىشود. شما كه امامت جماعت را مىپذيريد، افراد نفس كشتهاى هستيد، اما من مىترسم «.
همان روز از امامت جماعت مسجدى كه در آن نماز مىخواندم كنارهگيرى كردم[٣]
آمد، گفت كه كتابهاى علامه ميرجهانى را مىخواهد. غريبه بود. تعجب كردم كه مرا از كجا پيدا كرده است. گفت:
من كتابهاى زيادى داشتم ولى از علامه كتابى نداشتم. آشنايى هم كه كتابهاى آقا را ازش بگيرم پيدا نكردم. يك شب رفتم سر مزار علامه. آنجا از خودشان درخواست كردم كتابهايشان را به من برسانند. شب خواب علامه را ديدم كه آدرس شما را داد.[٤]