ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - ٢ تشرفات و مكاشفات
آمده بود به خواب دوستانش. به يكى گفته بود: «سر قبرم زيارت جامعه بخوان». به ديگرى گفته بود: «سوره ياسين بخوان».
وقتى زنده بود، عيدها مىرفتيم ديدنشان، عيدى مىگرفتيم. وقتى فوت كردند، شب عيد به يادشان افتادم. فكر كردم اگر زنده بودند مىرفتم ديدنشان، عيدى مىگرفتم. شب خواب ديدم كه مىگويند: «بيا عيدى بگير! عيدىات هست، بيا بگير!».
در يكى از سخنرانيها گفته بودند:» من زمان ظهور حضرت ولىعصر (ع) زنده هستم و آن زمان را درك مىكنم».
بعد از مرگ كسى خوابشان را ديده بود. سؤال كرده بود: «مگر شما نفرموديد موقع ظهور زنده هستيد و آن زمان را درك مىكنيد؟»
گفته بودند: «من خودم خواستم كه بروم. زمان آقا امام زمان برمىگردم، انشاءالله».
رفته بوديم خدمت علامه، هنوز انقلاب نشده بود. پرسيديم: «از حضرت مهدى (ع) چه خبر؟» گفتند: «سه چهار روز قبل يكى از اصحاب حضرت را ديدم. لباسش شبيه روستاييان خراسان بود. مىگفت كه در ايران كويرى هست به اسم كوير طبس كه اين منطقه ارتباط خاصى با حضرت مهدى (ع) دارد. اگر هواپيماهاى دشمن بيايند آنجا شنهاى روان به سويشان فرستاده مىشود و هواپيماها از كار مىافتند.
بعد از انقلاب و قضيه طبس يك بار ديگر رفتيم خدمت علامه. خواهش كرديم يك بار ديگر قضيه طبس را بگويند. علامه دفترى كه به دستخط خودشان بود و بعضى قضايا را در آن نوشته بودند، دادند به من گفتند:
همين الان بخوان و دفتر را نبر.
تا جايى كه قضيه طبس در آن توضيح داده شده بود را خواندم. دفتر سالها قبل نوشته شده بود[١].
دعوتش كرده بودند يكى از باغهاى اطراف مشهد. صاحب باغ موقع شام ديده بود علامه در ميان ميهمانها نيست. تمام باغ را به دنبال علامه مىگردد. ايشان را در ميان يك جوبه انگور پيدا مىكند. اما مىترسد جلو برود. علامه نشسته بوده روى زمين و دورش انواع و اقسام حيوانات ايستاده بودند يا خوابيده بودند. شير و مار و حيوانات اهلى. علامه آنها را نوازش و دعا مىكردند. به صاحب باغ مىگويد:
نترس! اينها هم مخلوق خدا هستند. بىخودى به كسى آسيب نمىرسانند.
صاحب باغ مىگويد:
بياييد برگرديم.
علامه قبول نمىكند، مىگويد:
هنوز يك مار باقى مانده كه راهش دور است. هنوز نرسيده.
صبر مىكنند تا آن مار هم برسد. او را هم نوازش و دعا مىكنند و برمىگردند.
شنيده بودم يكى از كرامتهايى كه به بزرگان اعطا مىشود باز شدن دربهاى حرم اهل بيت به روى آنهاست. يك روز مقدمهچينى كردم و از آقا پرسيدم: «اين ماجرا براى شما هم رخ داده».
گفتند:
به جاى اين حرفها، بلندشو يك جاى بريز، قليان بياور!.
هم چاى آوردم، هم قليان. دوباره پرسيدم.
گفتم:
اين قليان هم عجب صداى قشنگى دارد.
اينقدر اصرار كردم تا بالاخره اعتراف كردند كه درب حرم ائمه (ع) براى ايشان هم باز شده[٢].
يكى از تجار اصفهان آمده بود خدمت علامه، از علامه چيزى را خواست كه علامه به او گفتند:
چهل روز بايد مشهد بمانى.
بعد از چهل روز همان تاجر را در حرم ديدم. از خوشحالى انگار روى پايش بند نمىشد. هر چه اصرار كردم علتش را بگويد، نگفت. بالاخره علامه به او اجازه دادند به من بگويد.
تاجر گفت:
آقا ثامنالحجج (ع) را ديدم كه در يك لحظه در دو نقطه از حرم ايستادهاند و به كسانى كه داخل مىشوند گلاب مىدهند.
پى نوشتها:
\* برگرفته از: درياى نور، سازمان فرهنگى تفريحى شهردارى اصفهان.
[١]. علامه ميرجهانى (ره)، ديوان اشعار.
[٢]. گنجينه دانشمندان، آقاى رازى، ج ٢، صص ٤١١- ٤١٥.
[٣]. به نقل از حجتالاسلام حاج عبدالجواد شريعتى (نوه علامه) و آيتالله سيدابوالحسن مهدوى، امام جمعه محترم موقت اصفهان.
[٤]. علامه ميرجهانى در كتاب نوائبالدهور فى علائم الظهور مطالبى در اين باب نوشتهاند.
[٥]. به نقل از آقاى معادى. همين مضمون از آيتالله مهدوى هم نقل شده است.
[٦]. گنجينه دانشمندان، ج ٢.
[٧]. به نقل از آقاى معادى.
[٨]. به نقل از فرزند علامه ميرجهانى.
[٩]. به نقل از حجتالاسلام محمدحسن شريعتى.
[١٠]. به نقل از آقاى معادى.
[١١]. به نقل از آيتالله عبدالقاسم شوشترى.
[١٢]. به نقل از حجتالاسلام شريعتى كرمانى.