ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٦ - مهمانى كه نيامد
لبخند رو لبات مىشينه و من نمىدونم چرا اين طورى مىشى» يه دفعه از زهرا و محبوبه پرسيدم: مامان شمام اين طورى مىشه؟ گفتن «نه فقط عصر جمعهها يكم ساكت و بداخلاق مىشه» بيژن و هوشنگم تقريبا همين رو مىگفتن، مامان هيچى نگفت، گفتم «مامان با شمام، چرا اينطورى مىشى؟» فقط گفت: «همه آدما همين طورن خودشونم نمىدونن».
بعدها كه بزرگتر شدم و يه خانوم، يه روز دعوتم كردن جشن امام زمان (ع) كه شعر بخونم، دلهره زيادى داشتم و به خودم گفتم: «آبروم مىره بايد هر طورى شده يه شعر بگم و نتيجه اون دلواپسىها، دو غزل شد
كه سرودم و فورا براى مامان خوندم.
١. شبانه
|
من و تنهايى و شبهاى دلگير |
من و فكر تو و باران تصوير |
|
|
چگونه دست بردارم از اين عشق |
خيالت بسته بر من راه تدبير |
|
|
بيا درياب «آقا» غربتم را |
ميان ناكجاآباد تقدير |
|
|
چه مىشد بال بگشايم شبانه |
از اين شهر دورنگى شهر تزوير ...؟! |
|
|
تمام صبحهايم هست انگار |
غروب جمعهاى دلگيردلگير |