ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - نشان امامت
نشان امامت
اشاره:
شيعيان، بر اساس يك سنت هميشگى به هنگام آغاز دوران امامت هر يك از امامان (ع) در پى يافتن نشانهها و دلايلى بر مىآمدند كه با آنها امر امامت امام جديد برايشان مسلم شود. با آغاز امامت امام عصر (ع) نيز اين اتفاق افتاد و گروههاى مختلفى از شيعيان در صدد برآمدند كه با يافتن نشانههايى نسبت به امامت امام مهدى (ع) به يقين برسند.
آنچه در پى خواهد آمد دو حكايت در اين زمينه است كه از كتاب كمال الدين شيخ صدوق (ره) نقل شده است.
ابوالأديان مىگويد:
من خدمتكار امام حسن [عسكرى] (ع) بودم و نامههاى او را به شهرها مىبردم و در آن بيمارى كه منجر به فوت او شد نامههايى نوشت و فرمود آنها را به مدائن برسان. چهارده روز اينجا نخواهى بود و روز پانزدهم وارد سامرّاء خواهى شد و از سراى من صداى واويلا مىشنوى و مرا در مغتسل مىيابى. ابوالأديان گويد: اى آقاى من! چون اين امر واقع شود امام و جانشين شما كه خواهد بود؟ فرمود: هر كس پاسخ نامههاى مرا از تو مطالبه كرد همو قائم پس از من خواهد بود، گفتم: ديگرچه؟ فرمود: كسى كه بر من نماز خواند همو قائم پس از من خواهد بود، گفتم: ديگرچه؟ فرمود: كسى كه خبر دهد در آن هميان چيست همو قائم پس از من خواهد بود. و هيبت او مانع شد كه از او بپرسم در آن هميان چيست؟
نامهها را به مدائن بردم و جواب آنها را گرفتم و همانگونه كه فرموده بود روز پانزدهم به سامرّاء درآمدم و به ناگاه صداى واويلا از سراى او شنيدم و او را بر مغتسل يافتم و برادرش جعفربن على را بر در سرا ديدم و شيعيان را بر در خانهاش ديدم كه وى را به مرگ برادر تسليت و بر امامت تبريك مىگويند. با خود گفتم: اگر اين امام است كه امامت باطل خواهد بود؛ زيرا مىدانستم كه او شراب مىنوشد و در كاخ قمار مىكند و تار مىزند، پيش رفتم و تبريك و تسليت گفتم و از من چيزى نپرسيد، آنگاه عقيد بيرون آمد و گفت: اى آقاى من! برادرت كفن شده است برخيز و بر وى نمازگزار! جعفربن على داخل شد و بعضى از شيعيان كه سمّان و حسن بن على- كه معتصم او را كشت و به سلمه معروف بود- در اطراف وى بودند.
چون به سرا درآمديم حسن بن على را كفن شده بر تابوت ديدم و جعفربن على پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد و چون خواست تكبير گويد كودكى گندمگون با گيسوانى مجعد و دندانهايى كه بين آنها فاصله بود،
بيرون آمد و رداى جعفربن على را گرفت و گفت: اى عمو! عقب برو كه من به نمازگزاردن بر پدرم سزاوارترم. و جعفر با چهرهاى رنگ پريده و زرد عقب رفت.
آن كودك پيش آمد و بر او نماز گزارد و آن حضرت كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد. سپس گفت: اى بصرى! جواب نامههايى را كه همراه توست بياور، و آنها را به او دادم و با خود گفتم اين دو نشانه، باقى مىماند هميان. آنگاه نزد جعفربن على رفتم در حالى كه او آه مىكشيد. حاجز وشّاء به او گفت: اى آقاى من! آن كودك كيست تا بر او اقامه حجت كنيم. گفت: به خدا سوگند هرگز او را نديدهام و او را نمىشناسم.
ما نشسته بوديم كه گروهى از اهل قم آمدند و از حسن بن على (ع) پرسش كردند و فهميدند كه او در گذشته است و گفتند: به چه كسى تسليت بگوييم؟ و مردم به جعفر بن على اشاره كردند، آنها بر او سلام كردند و به او تبريك و تسليت گفتند و گفتند: همراه ما نامهها و اموالى است، بگو نامهها از كيست؟ و اموال چقدر است؟ جعفر در حالى كه جامههاى خود را تكان مىداد برخاست و گفت: آيا از ما علم غيب مىخواهيد.
راوى گويد: خادم از خانه بيرون آمد و گفت: نامههاى فلانى و فلانى همراه شماست و هميانى كه درون آن هزار