ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - نشان امامت
دينار است كه نقش ده دينار آن محو شده است. آنها نامهها و اموال را به او دادند و گفتند: آنكه تو را براى گرفتن اينها فرستاده همو امام است. جعفربن على نزد معتمد عباسى رفت و ماجراى آن كودك را گزارش داد. معتمد كارگزاران خود را فرستاد و صقيل جاريه را گرفتند و از وى مطالبه آن كودك كردند، صقيل منكر او شد و مدعى شد كه باردار است تا به اين وسيله كودك را از نظر آنها مخفى سازد و وى را به ابن الشوارب قاضى سپردند و مرگ ناگهانى عبيدالله بن يحيى بن خاقان و شورش صاحب زنج در بصره پيش آمد و از اين رو از آن كنيز غافل شدند و او از دست آنها گريخت و الحمدلله رب العالمين.
\*\*\*
على بن سنان موصلى گويد:
چون آقاى ما ابومحمد حسن بن على (ع) درگذشت، از قم و بلاد كوهستان نمايندگانى كه معمولا وجوه و اموال را مىآوردند درآمدند و خبر از درگذشت امام حسن (ع) نداشتند و چون به سامرّاء رسيدند از امام حسن (ع) پرسش كردند، به آنها گفتند كه وفات كرده است، گفتند: وارث او كيست؟ گفتند: برادرش جعفربن على، آنگاه از او پرسش كردند، گفتند كه او براى تفريح بيرون رفته و سوار زورقى شده است شراب مىنوشد و همراه او خوانندگانى هم هستند، آنها با يكديگر مشورت كردند و گفتند: اينها از اوصاف امام نيست، و بعضى از آنها مىگفتند: بازگرديم و اين اموال را به صاحبانش برگردانيم.
ابوالعباس محمد بن جعفر حميرى قمى گفت: بمانيد تا اين مرد بازگردد و او را به درستى بيازماييم. راوى مىگويد: چون بازگشت به حضور وى رفتند و بر او سلام كردند و گفتند: اى آقاى ما! ما از اهل قم هستيم و گروهى از شيعيان و ديگران همراه ما هستند و ما نزد آقاى خود ابومحمد حسن بن على اموالى را مىآورديم، گفت: آن اموال كجاست؟ گفتند: همراه ماست، گفت: آنها را به نزد من آوريد، گفتند: اين اموال داستان جالبى دارد، گفت: آن داستان چيست؟ گفتند: اين اموال از عموم شيعه يك دينار و دو دينار گردآورى مىشود. سپس همه را در كيسهاى مىريزند و بر آن مهر مىكنند و چون اين اموال نزد آقاى خود ابومحمد مىآورديم مىفرمود: همه آن چند دينار است و چند دينار از آن كه و چند دينار آن از آن چه كسى است و نام همه آنها را مىگفت و نقش مهرها را هم مىفرمود، جعفر گفت: دروغ مىگوييد. شما به برادرم چيزى را نسبت مىدهيد كه انجام نمىداد، اين علم غيب است و كسى جز خدا آن را نمىداند.
راوى گويد: چون آنها كلام جعفر را شنيدند و به يكديگر نگريستند و جعفر گفت: آن مال را نزد من بياوريد، گفتند: ما مردمى اجير و وكيل صاحبان اين مال هستيم و آن را تسليم نمىكنيم مگر به همان علامتى كه از آقاى خود حسن بن على مىدانيم. اگر تو امامى بر ما روشن كن و الا آن را به صاحبانش بر مىگردانيم تا هر كارى كه صلاح مىدانند بكنند.
راوى مىگويد: جعفر به نزد خليفه- كه در آن روز در سامراء بود- رفت و عليه آنها دشمنى كرد و خليفه آنها را احضار كرد و گفت: آن مال را به جعفر تسليم كنيد، گفتند: خدا اميرالمؤمنين را به صلاح آورد، ما گروهى اجير و وكيل اين اموال هستيم و آنها سپرده مردمانى است و به ما گفتهاند كه آن را جز با علامت و دلالت به كسى ندهيم و با ابومحمد حسن بن على (ع) نيز همين عادت جارى بود.
خليفه گفت: چه علامتى با ابومحمد داشتيد؟ گفتند: دينارها و صاحبانش و مقدار آن را گزارش مىكرد، و چون چنين مىكرد آنها را تسليم وى مىكرديم، ما مكرر به نزد او مىآمديم و اين علامت و دلالت ما بود و اكنون او درگذشته است، اگر اين مرد صاحبالامر است بايستى همان كارى را كه برادرش انجام مىداد انجام دهد و الا آن اموال را به صاحبانش بر مىگردانيم.
و جعفر گفت: اى اميرالمؤمنين! اينان مردمى دروغگو هستند و بر برادرم دروغ مىبندند و اين علم غيب است. خليفه گفت: اينها فرستاده و مأمورند و ما على الرسول إلّا البلاغ. جعفر مبهوت شد و نتوانست پاسخى دهد و آنها گفتند: اميرالمؤمنين بر ما منت نهد و كسى را به بدرقه ما بفرستد تا از اين شهر به در رويم. چون از شهر بيرون آمدند، غلامى نيكومنظر كه گويا خادمى بود به طرف آنها آمد و ندا مىكرد اى فلان بن فلان! اى فلان بن فلان! مولاى خود را اجابت كنيد، گويد: گفتند كه آيا تو مولاى ما هستى؟ گفت: معاذالله! من بنده مولاى شما هستم، نزد او بياييد، گويند: ما به همراه او رفتيم تا آنكه بر سراى مولايمان حسن بن على (ع) وارد شديم و به ناگاهى فرزندش، آقاى ما، قائم (ع) را ديدم كه بر تختى نشسته بود و مانند پاره ماه مىدرخشيد و جامهاى سبز در بر داشت.
بر او سلام كرديم و پاسخ ما را داد، سپس فرمود: همه مال چند دينار است و چند دينار از فلانى و چند دينار از فلانى و بدين سياق همه اموال را توصيف كرد. سپس به وصف لباسها و اثاثيه و چهارپايان ما پرداخت و ما براى خداى تعالى به سجده افتاديم كه امام ما را به ما معرفى فرمود و بر آستانه وى بوسه زديم و هر سؤالى كه خواستيم از او پرسيديم و او جواب داد، آنگاه اموال را نزد او نهاديم و قائم (ع) فرمود كه بعد از اين مالى را به سامراء نبريم و فردى را در بغداد نصب مىكند كه اموال را دريافت كند و توقيعات از نزد او خارج شود، گويد: از نزد او بيرون آمديم و به ابوالعباس محمد بن جعفر قمى حميرى مقدارى حنوط و كفن داد و به او فرمود: خداوند تو را در مصيبت خودت اجر دهد. راوى مىگويد: ابوالعباس به گردنه همدان نرسيده درگذشت و بعد از آن اموال را به بغداد و به نزد وكلاء منصوب او مىبرديم و توقيعات نيز از نزد آنها خارج مىگرديد.
شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ترجمه منصور پهلوان، ج ٢، ص ٢٢٣- ٢٣٠.