ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - بيّنه طلايى
منكران است.
مدرسه اخلاق- كه تمامى اصول و فروع و شعب آن نيز الزاما مى بايست از همان منشأ اخذ شود كه مورد گواهى حجت خداست- مركب جسم را در طريق بندگى راهى كوى «اخلاص» مى سازد تا نفس با پيراسته شدن اعمال از شائبه ها مؤدب به ادب دين شود و با باز كردن همه بندهاى امارگى به مراتب والاتر ارتقاء يابد. اين مدرسه باطن شريعت است. در اينجا ظاهر و باطن در هم مى آميزد تا سالك كوى ديندارى متوجه مرتبه اى نورانى تر شود.
اين دو مرتبه، مقدمه اى هستند براى صعود به مرتبه سوم. جسم و جان طالب، مستعد نسبت يافتن بالفعل با عالم معرفت و حسب ظرفيت و آمادگى محل ظهور درجاتى از اسماء و صفات كمالى مى شود؛ همان كه از آن به عنوان «ظهور مابه ازاء خارجى ديندارى» و تجسم خارجى اسماء و صفات متعالى ياد مى كنند.
اين سير اكمالى در مرتبه پايانى به مقام «انسان كامل»- كه خود صاحب عالى ترين درجه از صفات الهى است- مى انجامد. در انتهاى اين جاده «انسان كامل» كه صاحب تام و اتم آن صفات است به عنوان «خليفة اللّه» ايستاده است. اين درجه از كمال كه در حضرات اولياء از اهل بيت نبى اكرم (ص) به عنوان «ولايت تامه و كليه» ظاهر گشته، در حقيقت ظهور عالى ترين مرتبه از صفات كمالى در آن اولياء الهى است. همانان كه به عنوان «صاحب ولايت» مجاز به امر و نهى و تصرف در امور عالم هستند و به واسطه «علو شأن» و «قرب الى اللّه» و برخوردارى از عالى ترين درجه از «صفات كمالى» (كه مطلق آن مخصوص حضرت خداوندى است) واسطه ميان «خالق و مخلوق» و محق و مستعد داشتن اين «شأن» هستند.
شايد يك معنى از كلام طيبه وحى «ماخَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»[١] كه برخى مفسران از «ليعبدون» تعبير «ليعرفون» (براى معرفت) را ذكر كرده اند ناظر به همين معنا باشد. يعنى خداوند جن و انس را خلق نمود تا در طى طريق و گذار از مراتب، مستعد جلب صفات كمالى شوند و از آنها «موجودى رشد يافته» و «ما به ازاء خارجى» عبوديت، اخلاق و معرفت حاصل آيد.
در ادبيات دينى مرز باريك ميان كفر و ايمان، رضا و سخط، دوزخ و جنت تعبير به «پل صراط» شده است. اين پل از مو باريك تر و از شمشير تيزتر است. اين پل در همين دار دنياست. بى آن كه بدانيم هر روز و ساعت با آن مواجهيم. آنكه صدها بار در همين عرصه خاك و تاريخ از اين پل نگذشته قطعا در دار آخرت نيز قادر به گذار از جلوه خاص آن نخواهد بود. «غفلت» و «خودكامگى» امكان كشف ما به ازاء دنيايى اين پل را از ما گرفته است؛ چنان كه همين دو عامل ما را مبدل به ما به ازاء خارجى «نفاق» و اهل آن مى كند؛ چنان كه همواره به برخى آيات مومن و به برخى ديگر كافر مى شويم. يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ.[٢]
حضرت ثامن الحجج، على بن موسى الرضا (ع) در روايت ياد شده، ورود به دژ حصين لااله الااللّه را مشروط به شرطى مهم دانستند:
[بشرطها و شروطها و أنا من شروطها].
«من»، يعنى على ابن موسى الرضا، يعنى «ولايت من» از سلسله اولياء حق، از خانواده نبى اكرم (ص)، شرط ورود به اين دژ هستم. اين شرط بدل و جايگزينى ندارد.
معانى و مفاهيم بلندى در اين عبارت است كه تفصيل آن مجالى شايسته مى طلبد. با اين عبارت مجمل مى توان همه گذشته، حال و آينده را تفسير كرد و پرده پندار و خيال بيش از هزار سال ديندارى (در ظاهر) را فروافكند و حقيقت آن را كه گاه جز وبال و وزر نبوده آشكار ساخت. سنت بزرگان دين- به تبع كلام وحى- بيان مجمل قضايا است؛ تنها تفسير و پرده بردارى از آنهمه (به اذن خودشان) است كه باطن آنها را مى نمايد در حالى كه باطن باطن آنها جز براى اهل علم و راسخون در علم معلوم نخواهد شد. درك پرده هاى اوليه كلام هم اهليت مخصوص مى خواهد تا چه رسد به باطن آنها.
حجت خدا در ميان جمع كثيرى از مردم نيشابور و در آستانه ورود به شهر «مرو» كه طاغى جفاكارى چون مأمون خود را «اميرالمؤمنين و خليفه مسلمين» مى خواند آشكارا اعلام مى كند كه رهنماى اين حصن منم، رأيت اين حصن منم، صدور برگه عبور با من است. شرطى كه «لازمه ضرورى و واجب على الاطلاق» ورود به دژ ايمان و باغ پرثمر رستگارى و لقاى حضرت حق است؛ چنان كه حضرت ختمى مرتبت (ص) فرمودند:
أنا مدينة العلم و علىّ بابها[٣]
من شهر علمم و على دروازه ورود به آن است.
علم- به معنى حقيقى كلمه- نزد من است، شهر علم منم و جز اين سراب است و وهم و پندار