ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - نمونه اى از نيكبختان
همين صورت بوده است. احمدبن اسحاق قمى كه از اصحاب حضرت امام حسن عسكرى (ع) و از وكلاى آن بزرگوار بوده است، مى گويد:
من وارد بر امام عسكرى (ع) شدم و مى خواستم از آن حضرت راجع به امام بعد از ايشان پرسش كنم ولى آن بزرگوار قبل از آن كه من سؤال كنم فرمودند:
«اى احمدبن اسحاق! خداى تبارك و تعالى از آنگاه كه آدم (ع) را آفريد تا قيام قيامت زمين را از حجت خود بر مخلوقاتش- كه به وسيله او دفع بلا از اهل زمين كرده و به بركت او باران را فرو مى فرستد و در پرتو او بركات از درون زمين بيرون مى آورد- خالى نگذاشته و نخواهد گذاشت».
من عرض كردم: «اى پسر رسول خدا! پس امام و خليفه بعد از شما كيست؟» در اين هنگام امام عسكرى (ع) با سرعت برخاسته و به داخل خانه رفتند، سپس بيرون آمدند و بر دوش آن حضرت پسر بچه اى بود همچون پاره ماه در شب چهارده و در حد كودك سه ساله، آقا فرمودند:
«اى احمدبن اسحاق! اگر تو در پيش خدا و حجتهاى او گرامى نبودى من چهره [زيباى] فرزندم را به تو نشان نمى دادم.»[١]
از اين فقرات كلام حضرت عسكرى (ع) استفاده مى شود كه معيار تشرف اين است كه انسان مورد اكرام و لطف خداوند قرار بگيرد و اگر كسى به اين مقام رسيد امكان دارد كه به حضور مبارك امام زمان، ارواحنا فداه، نايل گردد.
اكنون اگر در زمان غيبت كبرا نيز كسى به اين مقام و مرتبه رسيد و انسانى پاك و صالح و دور از تعلقات و آلودگيهاى مادى شد، ممكن است براى او تشرف حاصل گردد.
نمونه اى از نيكبختان
در زمان عالم بزرگ و فقيه گرانقدر، حاج ملامحمد اشرفى مازندرانى،[٢] يكى از ثروتمندان آن سامان املاك و ثروت خود را از دست داده و دچار فقر و تنگدستى گرديده بود. راه گذران زندگى او منحصر به حق التوليه يك ملك وقفى بود كه متولى شرعى آن بود. اتفاقا يكى از ثروتمندان آن نواحى، مدعى ملكيت آن گرديد و ادعا كرد كه اين ملك جد من بوده و غصب شده و وقفيت آن مورد ندارد. چون فرد مدعى قدرتمند بود، جماعتى را به عنوان شاهد ترتيب داد و در هر محضرى كه طرح مرافعه مى شد به اعتماد بر شهادت شهود، حكم به حقانيت او و ملكيت آن قريه مى شد و متولى شرعى از اجراى آن امتناع مى ورزيد. چون اين مشاجره به طول انجاميد و طرفين خسته شدند، مصلحان خيرانديش آن دو را وادار كردند كه اين دعوا را در محضر عالم ربانى حاج اشرفى طرح كنند و هر چه را كه او حكم كرد بپذيرند و اجرا نمايند. هنگامى كه در نزد حاج اشرفى نيز طرح دعوا و اقامه شهود بر ملكيت شد بر متولى آن قريه ظاهر گرديد كه ايشان هم حكم به ملكيت خواهند كرد، لذا با ناراحتى به اميد اين كه راهى پيدا شود خود را به مدرسه علميه شهر رسانيد و اندوهگين در گوشه اى نشست.
يكى از طلاب نزد او آمد و سبب حزن و اندوه او را پرسش كرد. او شرح حال خود را گفت و راه چاره اين مشكل را از او خواست.
او گفت: «اكنون چاره مشكل تو اين است كه بيرون شهر بروى، و نماز حضرت حجت را بخوانى و متوسل به آن بزرگوار شوى، شايد از اين مشكل تو را برهاند.»
آن مرد بر اساس اين راهنمايى به بيابانى خلوت رفت، نماز امام زمان (ع) خواند و متوسل به آن حضرت گرديد. در اين اثنا مردى در هيأت رعاياى آن سامان در پيش او ظاهر شد و از سبب اندوه و آمدن او به آن بيابان پرسيد.
متولى مزبور مشكل خود را بيان كرد. آن بزرگوار فرمود: «مشكل تو آسان شد و اندوه تو به پايان رسيد. خدمت حاجى اشرفى برو و عرض كن كه از جانب شخص بزرگى مأمورى كه حكم به وقفيت اين قريه كنى.»
متولى ياد شده عرض كرد: «با وجود شهودى كه شهادت بر ملكيت داده اند، چگونه آن جناب حكم به وقفيت خواهد كرد؟»
آن شخص فرمود: «اگر آن جناب دغدغه در حكم وقفيت كرد، به ايشان عرض كن كه از جانب آن بزرگ، نشانه اى آورده ام و آن اين است كه وقت تشرف به مكه معظمه در مقام ابراهيم مشغول نماز بودى و در قنوت فلان دعا را خواندى و يك كلمه از آن دعا راغلط خواندى و من آهسته در گوشت گفتم كه اين كلمه، غلط است و صحيح آن چنين است و ازنظرت ناپديد شدم.»
آن گاه آن شخص غايب گرديد، به طورى كه متولى وقف ندانست كه آن شخص به آسمان، بالا رفت و يا به زمين، فرو رفت.
شخص متولى شادمان و مسرور به حضور حاجى اشرفى آمده و جريان را خدمت ايشان عرضه داشت و آن جناب به فرموده امام منتظر حكم به وقفيت را صادر كرد و بدين ترتيب نزاع خاتمه يافت.[٣]
پى نوشتها:
[١]. كشف المحجه، ص ١٥٣.
[٢]. شيخ صدوق كمال الدين و تمام النعمة، ص ٣٨٤.
[٣]. صاحب «المآثر و الآثار» مى نويسد: «حاج مولى محمد اشرفى از مفاخر مذهب جعفرى و حجج فرقه ناجيه است. گروهى از اهالى ايران از او تقليد مى كنند.»
[٤]. على اكبر نهاوندى، العبقرى الحسان. ضمنا يكى از بزرگان نقل كردند كه مرحوم آيت اللّه آقاى شيخ مرتضى حايرى، قدس سره، فرموده بودند: «من از كسانى از اهل مازندارن راجع به آن ملك تحقيق كردم و بر حسب تحقيق آن ملك هنوز باقى است.»