ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - پنجره
به رنگ افق
طاهره اميرى
روزى لحظه غروب كه همه جانفس زمستان جاريست و بهار نزديك، در كوچه پس كوچه هاى رويايم پرسه خواهم زد اما هيچ نشانه اى از طلوع آفتاب نخواهم ديد و همچنان بى بهار در تلاطم زمستان، همچون هميشه در پى عشقى گمشده خواهم گشت. عشقى كه نام و نشانى ندارد. من در آن تاريكى در پى چه خواهم بود؟ خدا مى داند. شايد در پى بهارى يا طلوعى؟ نمى دانم. فقط مى دانم طالبم و در پى مطلوبم مى گردم. زمانى مى رسد كه سردى شب تمام فضاى روياهايم را در برخواهد گرفت و من در آن سردى و تاريكى به دست نيافته ام خواهم انديشيد و به عطر جانفزاى آميخته با شب در تمام دلم. به دنبال منشا اين عطر مى گردم. سرم راكه برمى گردانم نور عجيبى چشمهايم را خيره مى كند. انگار مرا جادو مى كند. قلبم از سينه آزاد مى شود و به پرواز در مى آيد نور سبزى تراوش مى كند، انسانى در قالب نور، چه زيبا، چه روحانى و پر از عشق است. شايد عشق من در آن پنهان است. زبان در دهان بند مى آيد. گوشهايم خواهش بلند يك عشق را نمى شنود، اما مشامم از بوى عطرى كه مى رسد سرشار است در مقابلش آرام و ساكت مى ايستم. او كيست كه اين چنين با لبخند دلنشين در تركهاى وجودم رخنه مى كند؟ و چشم شكننده من از ديدارش در هم مى شكند. و من با اين خردى و كوچكى از پشت آن همه ترك، او را صاف و سالم دربند نورى بس عظيم به رنگ افق مى بينم همچون بهارى بى پايان و طلوعى بى غروب. آنقدر زيبا كه از ادراك دور است. در فضاى روحانيى كه برقرار مى شود فقط زبان تاب گفتن نام خدا را خواهد داشت. از آسمان صدا مى آيد: «اين است مهدى».
موسيقى لطيفى در دلم پخش مى شود و به خواب خوشى فرو مى روم و وقتى برمى خيزم طلوع آفتاب است و هنوز بوى عطر مى آيد و من در غم لطيفى فرو مى روم غمى پر از پشيمانى كه چرا آنچه دلم مى خواست به او نگفتم؟ در ته دلم چه مى گذرد ...؟
پنجره
پرويز بابايى
بايد برخيزم و سكوت را جارو كنم. عنكبوتها عجيب سر و صداى اتاقم را مكيدهاند. شايد آوازهاى خسته من لاى تارهاى عنكبوت گير كرده باشند.
... اين هم از اتاقم! عنكبوتها رفتهاند. اما سكوت مانده است و ريشههاى سياهش را در من به دنبال چيزى مىدواند و من به دنبال چيزى كه برايم ناشناخته است. بايد فكر ديگرى كرد. بايد فكر ديگرى كرد. ديگر نمىشود به جاروها اعتماد كرد. اصلًا تقصير من است كه از جاروها كمك مىخواهم. چرا درها را بستهام؟ چرا همه جا سياه و تاريك است؟ كيست پشت در كه خود را به تن ساكت در مىمالد؟ اين هم از در و پنجرهها. چه آسمان مربعى قشنگى ... ابرها رفته رفته آب مىشوند. كاش مىشد ابرها را قاب گرفت. كاش مىشد صورتم را به تن لطيف ابرها مىماليدم. اما نه ... باز همان حس غريب ... همان چيزى كه هماره مجهول است. همين درهاى باز. همين پنجرههاى وسيع كافى است. بگذار به اتاق من نيز سرى بزند. شايد كسى بيايد از دورترين جادهها. بوى بهار از پنجره به داخل اتاقم مىرسد. مىدانم؛ مىدانم؛ حتماً كسى مىآيد. پنجره را بوى آمدن كسى در خود غرق نموده است.