ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - من مهدى هستم
من مهدى هستم
سيد جمال الدين حجازى
اين ماجرا مربوط به شخصى است كه «حسن عراقى» نام داشت. او در زهد و معنويت به جايى رسيد كه همرديف بزرگان عصر خويش قرار گرفت و از جهت عبادت و معرفت و نيل به مقامات معنوى و كمالات روحى نامور گرديد، وى حدود يكصد و سى سال در اين جهان زيست و در مصر مدفون گرديد.
عبدالوهاب شعرانى، صاحب كتاب «يواقيت و جواهر» پس از گزارش اين رويداد گويد: «حسن عراقى كه به سعادت ملاقات امام عصر (ع) نائل آمد، گفت: من از حضرت مهدى (ع) پرسيدم: چند سال از عمر شما مى گذرد؟
فرمودند: «فرزندم، اكنون ششصد و بيست سال از عمر من سپرى شده است.» سرگذشت حسن عراقى را دانشمندان شيعه و غيرشيعه نوشته اند، از جمله حديث نگار بزرگ قرن سيزدهم مرحوم نورى طبرسى در دو كتاب ارزشمند «كشف الاستار» و «النجم الثاقب» ثبت نموده است.
سالها پيش، در شهر دمشق، پايتخت كشور سوريه زندگى مى كردم. كارم عبابافى بود و از اين طريق امرار معاش مى نمودم. سن زيادى نداشتم. جوانى بود و غفلت و دوستانى كه در ساعات فراغت با آنان سرگرم تفريح مى شدم و به لهو و لعب مى پرداختم. ما از گناه پروايى نداشتيم و فكر و ذكرمان خوشگذرانى و هوسرانى بود.
آن روز جمعه بود و من به شيوه هميشگى با دوستان همفكرم گرد آمديم و دسته جمعى مشغول لهو و لعب شديم. ميل به ميگسارى و عياشى در ما تمامى نداشت. ناگهان در اوج خوشى و غفلت احساسى غريب بر وجودم مستولى شد. گويى، از خوابى سنگين بيدار شده بودم، بر خويشتن نهيب زدم: تو براى اين سرگرميها و هوسبازيها آفريده شده اى!؟
همان جا خداوند قلبم را تكان داد، مرا متنبه ساخت و پليدى گناه و زشتى اتلاف عمر و بيهودگى و بى بندوبارى را برايم آشكار نمود و از تيرگى باطن نجاتم داد.
در پى اين دگرگونى روحى و تحول فكرى بى درنگ برخاستم، پياله شراب و بزم عيش و بساط گناه را ترك كردم و از رفقا و جمعشان گريختم.
هر چه دوستان هم پياله و رفيقان سفره انس دنبالم دويدند اعتنايى نكردم تا مايوس شدند و از من دل بريدند. جمعه بود و روز عبادت، وقت توبه بود و هنگام ندامت. تصميم گرفتم به مسجد بروم و انقلاب درونى و بارقه هاى معنوى را با حال و هواى خانه خدا و فضاى ملكوتى آن در هم آميزم.
از اين رو راهى مركز شهر شدم و به طرف مسجد جامع دمشق حركت كردم. مسجد دمشق، بزرگترين و عظيم ترين مسجد كشورهاى اسلامى است كه وليد بن عبدالملك بن مروان در سال ٨٧ يا ٨٨ ق بناى آن را آغاز كرد و به جامع اموى نيز شهرت دارد.
وقتى وارد مسجد شدم، ديدم شخصى در كرسى خطابه قرار گرفته و براى مردم سخنرانى مى كند. قدرى جلوتر رفتم و به سخنانش گوش دادم، او درباره حضرت مهدى (ع) صحبت مى كرد و زمان ظهورش را شرح مى داد.
خوب كه متوجه مطالب خطيب شدم، به آنچه درباره صاحب الزمان (ع) مى گفت گوش جان سپردم و به گفته هايش دل دادم.
حالت عجيبى به من دست داد. احساس كردم امام زمان را خيلى دوست دارم. يكباره مهرش در جانم ريخت و قلبم سرشار از محبت او گرديد.
آن روز گذشت. در پى آن سير نفسانى و تحول روحى لهو و لعب را ترك كردم، دست از گناه شستم، گرد معصيت از صفحه دل زدودم و آرامش خاطر يافتم.
اما سوز ديگرى در درونم بر پا گرديد، چيزى كه وجودم را تسخير كرد و بسان شعله فروزنده اى جانم را مشتعل ساخت. آن سوز، سوز محبت بود و آن شعله، بارقه هاى اميد و آتش عشق به وصال محبوب.
مهر حضرت مهدى (ع) و عشق ديدار او و اميد لقاى آن مهر تابان و جلوه پر فروغ يزدان، در ژرفاى قلبم موج مى زد. روز به روز علاقه و