ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - ردّ پا
بابا ... همان آقاسيد قد بلند كه صداش هم خوبه
آقا ماشااله ريش سفيدش را در مشت گرفت و انديشيد و گفت: من همچو رفيقى ندارم همشيره ... نكند اشتباه ... پيرزن با دو انگشت، يك رشته موى نقره اى اش را كه از زير چارقد بيرون آمده بود، پوشاند و كلام آقا ماشااله را قطع كرد.
نه حاجى ... شما را خوب مى شناخت ... تعريفتون رو كرد. نعوذبا ... هوايى كه حرف نمى زد سيد اولاد پيغمبر ... گفت به شما سلام برسانم و بگم با چنگ و دندان هم شده بايد به مجلس آقاابى عبدا ... رسيد. آقا ماشااله حيران و مات مانده بود. آهسته و لرزان گفت:
به همين عزاى اربابم قسم ... من كسى را نفرستاده بودم.
رنگ به چهره نداشت، پيشانى اش عرق كرده بود، قوت از زانوهايش گريخت و همانجا كنار در نشست. پيرزن با سردرگمى فهميده و نفهميده گفت: پس ... پس ... آن آقا سيد ...
آقا ماشااله سرش را ميان دو دستش گرفت و فقط توانست بگويد:
خاك بر سرم ...!
پيرزن به در تكيه داد و به سمت حياط روبرگرداند و خيره شد به ردپاهايى كه روى برف به جا مانده بود و حالا انگار مى درخشيد.
صفر ١٤١٨