ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - من مهدى هستم
اشتياقم بيشتر مى شد و چنان شيفته وصال دلدار گرديدم كه در تمام سجده هايم او را طلب مى كردم و هرگز سجده اى نرفتم كه از درگاه خداوند سبحان ديدار امام زمان را درخواست نكنم و لقايش را نجويم.
يك سال گذشت. در طول اين دوازده ماه هرگز از ياد محبوبم غافل نماندم. همواره در پى او مى گشتم و اشك فراق مى ريختم، در خلال دعاها و عبادتهايم توفيق ديدار او را از پروردگار مى خواستم و هر بار در سجود به درگاه خدا مى ناليدم و با تمام وجود تشرف به خدمت حضرتش رامسئلت مى نمودم.
روزها و شبها بدين منوال سپرى مى شد تا آنكه يك شب در مسجد جامع دمشق، نماز مغرب را به جاآوردم و سپس مشغول نماز مستحبى شدم. بعد از فراغ به حال خود نشسته بودم كه ناگهان احساس كردم دستى روى شانه ام قرار گرفت. تكانى خوردم و صورتم را برگرداندم، آقايى را ديدم پشت سرم نشسته و دستش را بر شانه ام نهاده، بى مقدمه به من فرمود: «فرزندم خدا دعايت را اجابت نمود، چه مى خواهى؟»
برگشتم و لحظه اى به او خيره شدم، عمامه اى همانند عمامه مردم غير عرب و جامه اى گشاد و بلند از پشم شتر به روى لباسهايش در برداشت. پرسيدم: شما كيستيد؟
با لحن ملايم و آهنگ دلپذيرى فرمود:
«من مهدى هستم.»
بى درنگ دست آن حضرت را بوسيدم و گفتم: همراه من به خانه ام تشريف بياوريد و منت نهاده با قدوم مباركتان سراى مرا منور سازيد.
آقا در كمال مهربانى و نهايت بزرگوارى دعوت مرا پذيرفتند و فرمودند: «بله، خواهم آمد.»
سپس در خدمت مولى رهسپار منزل شدم. وقتى حضرت درون خانه تشريف آوردند، دستور دادند جايى را برايم اختصاص بده كه تنها باشم و هيچ كس غير از خودت بدان راه نيابد. من اطاقى را مخصوص آن حضرت قرار دادم و خود نيز گوش به فرمانش كمر خدمت بستم تا هر چه فرمايد انجام دهم و جانم را از سرچشمه زلال هدايت و معارف روح پرور ولايتش سيراب سازم.
حضرت بقية الله (ع) يك هفته در خانه ام ماندند و به تعليم و تربيت و ارشادم بذل عنايت نمودند. در مدت اين فت شبانه روز اذكار و اورادى به من آموختند و فرمودند: «دعاى خود را به تو ياد مى دهم كه هر روز بخوانى و ان شاءالله بدان مداومت نمايى.» آنگاه چنين توصيه كردند: «يك روز را روزه مى دارى و يك روز را افطار مى كنى، هر شب پانصد ركعت نماز مى خوانى و به بستر استراحت نمى روى مگر خواب بر تو غلبه كند.»
من با شوق فراوان دستورالعمل و برنامه اى را كه حضرتش تعليمم نمودند پذيرفتم و به انجام آن پرداختم هر شب شت سر امام زمان (ع) مى ايستادم و پانصد ركعت نماز به جا مى آوردم، هرگز عبادت را ترك نمى كردم و به بستر نمى رفتم مگر وقتى كه خواب بر من غالب مى شد و بى اختيار خوابم مى برد.
سرانجام پس از يك هفته اراده رفتن نمودند و به من فرمودند: «حسن از حالا به بعد با هيچ كس رفاقت و همنشينى نكن، زيرا آنچه آموختى براى رستگارى و برنامه زندگى ات كافى است و به ديگرى احتياج ندارى هر مطلب و سخنى نزد هر كه باشد، از آنچه در محضر ما به دست آوردى پايين تر است و از حقايق و معارفى كه از ما به تو رسيده، كمتر است، بدين خاطر زير بار منت هيچ كس نرو و از احدى راه مجو كه فايده اى ندارد و به حالت سودى نبخشد.»
عرض كردم: اطاعت مى كنم، گوش به فرمان شما هستم و آنچه را دستور داديد مو به مو انجام خواهم داد. آنگاه حضرت از منزل بيرون رفتند و من نيز پشت سر ايشان خارج شدم تا با امام زمانم خداحافظى كنم و آن بزرگوار را بدرقه نمايم. اما همين كه در آستانه در قرار گرفتم مرا نگهداشتند و فرمودند: «از همين جا». من همان جا كنار در ايستادم امام تشريف بردند و نگاه من بدرقه راهشان بود تا از نظرم ناپديد شدند.