ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٨
كودكى با صورتى گندمگون، موهايى مجعد و دندانهايى كه در بين آنها فاصله بود، از اتاق بيرون آمد و رداى جعفر را عقب كشيد و گفت: اى عمو! من سزاوارم كه به جنازه پدرم نماز گزارم عقب بايست. جعفر با روى درهم و رنگ زرد عقب ايستاد و آن كودك جلو ايستاد و بر او نماز خواند و [آنگاه حضرت عسكرى] در كنار قبر پدرش به خاك سپرده شد. سپس [آن] كودك گفت: اى بصرى! جواب نامهها را كه با توستبياور. آنها را به وى دادم و با خود گفتم: اين دو نشانه؛ باقى مىماند هميان. سپس نزد جعفر بن على رفتم كه داشت ناله و فرياد مىكرد و از دست آن كودك مىناليد. «حاجز وشا» به او گفت: اى آقاى من! آن كودك كيست تا ما بر او اقامه دليل كنيم. گفت: به خدا من تاكنون نه او را ديدهام و نه مىشناسم.
ما هنوز نشسته بوديم كه چند نفر از قم آمدند و از حسن بن على، عليهالسلام، پرسش كردند و دانستند كه فوت شده است. گفتند: به چه كسى بايد تسليتبگوييم؟
عدهاى به جعفر بن على اشاره كردند. آنها بر او سلام كردند و او را تسليت دادند و به امامت تهنيت گفتند و اظهار داشتند كه نامهها و اموالى كه با ماستبگو نامهها از كيست و اموال چقدر است؟ جعفر از جا پريد و جامههاى خود را تكان داد و گفت: از ما علم غيب مىخواهيد؟! خادمى از ميان خانه بيرون شد و به آنها گفت: نامههايى كه با شماست از فلان و فلان است و در هميان هزار اشرفى است كه ده تاى آنها قلب است. آنها نامهها و اموال را به دست او سپردند و گفتند: آن كه تو را به خاطر اينها فرستاده است او امام است ...[١]
شايان ذكر است كه در برخى از منابع تاريخى از «ابو عيسى متوكل» به عنوان كسى كه بر پيكر امام حسن عسكرى، عليهالسلام، نماز گزارده ياد شده است؛ اما اين نقل تاريخى روايتشده را به اين صورت مىتوان جمع كرد كه: ابتدا در خانه حضرت عسكرى، عليهالسلام، و با تعداد محدودى از خواص اصحاب بر پيكرشان نماز خوانده شده و بعد از آن، حضرت را براى تشييع جنازه به بيرون از خانه انتقال دادهاند و در آنجا فرد ديگرى به طور رسمى بر پيكر آن جناب نماز گزارده است.[٢]
پى نوشتها:
[٣٠]. الشيخ الطوسى، همان، ص ٢١٧؛ همچنين ر. ك: الشيخالمفيد، همان، ج ٢، ص ٤٣٥، ج ٢.
[٣١]. ر. ك: الخوئى، السيد ابوالقاسم، همان، ج ١، ص ٢٠٢.
[٣٢]. الشيخ الصدوق، همان، ج ٢، ص ٤٧٥- ٤٧٦، ترجمه با استفاده از ترجمه فارسى كتاب به قلم آية الله كمرهاى.
[٣٣]. ر. ك: الصدر سيد محمد، همان، ص ٢٩٨.