ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - هميشه پشتيبان
رسيد آنقدر محكم در را كوبيد كه خدمتكار خانه، وحشتزده فرياد زد: چه خبر است؟ مگر سربازان حكومتى قصد جانت را كردهاند كه اينطور در مىزنى؟ ... در را شكستى ... آمدم ...
اسماعيل دوباره مشتبه در كوبيد: بازكن پيرمرد! مساله مرگ و زندگى يك طفل معصوم در بين است. خدمتكار پير شيخ، با شتاب در را باز كرد! اسماعيل نفس نفس زنان پرسيد: شيخ كجاست؟
- آنجا ... در اتاق درسش ... ولى ... صبر كن ...
- نمىتوانم ...
و به طرف اتاق شيخ دويد. جمعى جوانان دور او حلقه زده بودن و شيخ برايشان صحبت مىكرد. اسماعيل پا به اتاق گذاشت. شيخ كه متوجه صداى در شده بود، با ديدن چهره هراسان اسماعيل از جا بلند شد: چه شده مرد جوان!
اسماعيل نفسى تازه كرد و گفت: سلام شيخ ... عذرم را بپذير ... همسر برادرم دقايقى پيش از دنيا رفت. او طفلى در شكم داشت كه نتوانست آن را به دنيا بياورد و مرد ... قابله مىگويد طفل زنده است. چه كنيم؟ شكم او را بشكافيم و طفل را نجات دهيم يا چون مادرش مرده، او را با مادرش دفن كنيم؟
شيخ مفيد نگاهى به جمع شاگردانش كه با اشتياق منتظر شنيدن فتوى و نظر شيخ بودند، انداخت و گفت:
- چون مادر مرده است، طفل را هم با مادرش دفن كنيد!
اسماعيل نفس عميقى كشيد. در قلبش احساس درد شديدى كرد. به عقب برگشت و با شتاب و بدون خداحافظى از خانه شيخ مفيد بيرون دويد. ديگر رمقى براى دويدن نداشت. حالا برادرش چه حالى پيدا مىكرد؟ همسر جوان و اولين فرزندش را با هم از دست مىداد. آن هم در حاليكه فقط يك سال با اسماء زندگى كرده بود ...
دل اسماعيل مملو از غم بود كه به خانه يوسف رسيد: با آنكه مىدانست او بيصبرانه منتظر است اما قدرت نداشت پايش را به حياط خانه بگذارد. جرات گفتن حرف شيخ را هم به يوسف نداشت ..
دو قدم مانده به خانه يوسف صداى پاى اسبى شنيد. توجهى نكرد و پا به چارچوب در خانه گذاشت، اما هنوز پاى ديگرش را به حياط نگذاشته بود كه كسى او را به نام صدا كرد: اسماعيل ... صبر كن ...
رو برگرداند. جوان خوش سيمايى بود كه لباسى سفيد و زيبا پوشيده بود. او را تا به حال در آن محله نديده بو. دوباره او را به نام صدا كرد، اسماعيل ... شيخ مفيد مرا فرستاد كه بگويم شك اسماء را باز كنيد و طفل را بيرون بياوريد و بعد زخم را ببنديد و او را دفن كنيد.
اسماعيل آنقدر از شنيدن اين پيغام شادمان شد كه بدون هيچ حرفى و تاملى به حياط دويد. قابله پير و يوسف جوان، هر دو از جا كنده شدند و يا هم پرسيدند چه شد؟
اسماعيل گفت: بچه را در بياوريد ... بچه را تا زنده است نجات دهيد ...
از شدت هيجان و خستگى، زير سايه نخل روى زمين رها شد. قابله به اتاق دويد و يوسف به دنبالش به طرف اتاق دقت. تنها دقايقى بعد صداى گريه نوزاد در اتاق پيچيد و لبخند رضايتبر لبهاى اسماعيل شكفت.
قابله، نوزاد را در پارچه تميزى پيچيده و به حياط آمد. يوسف هم گريه مىكرد و هم مىخنديد. قابله، نوزاد را به دست اسماعيل داد: بگير عمو! اين هم برادرزاده تو. اسماعيل فرزند برادرش را در بغل گرفت و بوسيد: