ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - او خواهد آمد
زمين قبر حسين را شخم بزنند و زراعت كنند، پدرم .. پدرم همانجا كشته شد ... از حجاز به اينجا پناه آورديم و اينجا هم اين خبرها بود ... حالا قرار است هنوز زمين پر از ستم شود؟ ... ستم از اين بالاتر؟ ...
گريه امان اسحاق را بريده بود:
- امويان و عباسيان با ما چه كردند و چه مى كنند؟ حالا درست اول درد است. مى گويند تازه زمين بايد پر از ستم شود.
پير مرد آهى كشيد. شانه هاى اسحاق را كه از شدت گريه مى لرزيد در دست گرفت:
- كجاى كارى پسرم؟ مگر روايات پيامبر و ائمه را در مورد آخرالزمان نخوانده اى!؟ روزگارى كه بردبارى و تحمل، ضعف و ناتوانى به حساب مى آيد و ستم كردن به ديگران افتخار ... شهادت به دروغ رواج مى يابد و تهمت مورد قبول قرار مى گيرد. دروغگو را همه تصديق مى كنند و خيانتكار مورد اطمينان قرار مى گيرد و امانت به خيانتكار سپرده مى شود. فتنه ها زياد مى شود و زمين و آسمان نعمتشان را از مردم دريغ مى كنند و ...
اسحاق ناليد: بس است ... احمد! بس است! ...
- خدا و پيامبر بهتر از ما مى دانند كه چه پيش خواهد آمد. صاحب الامر هم ما را به حال خودمان رها نمى كند. اگر دنيا به قدرى غرق ستم شود كه ديگر ... او صاحب ماست اسحاق. او ما را تنها نمى گذارد. رهايمان نمى كند. فراموشمان نمى كند. برخيز! مگذار نااميدى و ياس بر دلت چيره شود.
اسحاق سر بلند كرد: اين نااميدى است يا ترس از آينده؟
- هرچه كه هست درست نيست. نبايد اينقدر خودت را تنها و بى كس حس كنى. اگر دوران غيبت كامل، هزاران سال هم طول بكشد و نسلهاى بعد از من و تو هم آقا را نبينند، خورشيد پشت ابر نورش را دريغ نمى كند. چشمان اشكبار اسحاق درخشيد:
- چه خواهد شد؟
- هرچه خدا اراده كرده باشد. او ما را رها نمى كند. تنهايمان نمى گذارد.
- ما دردمان را بعد از اين به كه بگوييم؟ گره از كارمان كه باز كند؟ چرا بايد از ديدارش محروم باشيم؟
- او هست. او همه جا هست. قرار خدا بر اين بوده كه در طول اين شصت و نه سال مردم با واسطه با امامشان در ارتباط باشند و بعد از اين قرار است واسطه اى در بين نباشد. بالاخره هرچه مقدر باشد پيش خواهد آمد ... برخيز و به خانه ات برو! با حالى كه همسرت دارد نبايد او را تنها بگذارى.
اسحاق به ياد حليمه افتاد. بلند شد:
- دعا كن احمد ...! دعا كن بتوانم بر اين احساس چيره شوم.
- حتما مى شوى. فقط يادت نرود خورشيد، اگرچه پشت ابر است اما ...
اسحاق زمزمه كرد: نورش را دريغ نمى كند.
- و نورش زندگى بخش است. برو ... جوان ... برو ...
اسحاق پيشانى نورانى احمد بن ابراهيم را بوسيد و با او خداحافظى كرد. ياد پدرش سخت در دلش زنده شده بود. آن روز كه سعى كرد در برابر سربازان متوكل مقاومت كند و آنها همانجا پيش چشمان وحشتزده او پدرش را كشتند و آب به حرم امام حسين، عليه السلام، بستند ...
ياد و خاطره پدرش صورتش را بارانى كرده بود كه خودش را جلوى خانه يافت. در را كه باز كرد صداى ناله اى شنيد. با سرعت به اتاق دويد. حليمه ميان اتاق از درد به خود مى پيچيد. با وحشت جلو دويد:
- چه خبر شده؟
- اسحاق ... آمدى؟
- چه شده؟
- قابله را خبر كن.
- مگر وقتش رسيده؟
- وقتش نبود اما ... بزودى دنيا مى آيد.
- آخ چه روزى ...
- زود برگرد ... زود ...
مسجد از جمعيت موج مى زد و شيخ بر فراز منبر درس مى داد. گوشه مسجد پيرمرد نشسته بود و به حرفهاى شيخ گوش مى داد. با بلند شدن صداى اذان، شيخ درس را تعطيل كرد و از منبر فرود آمد. محمد بن اسحاق را گوشه مسجد ديد ... طرفش رفت. محمد بزحمت بلند شد. شيخ او را