ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - او خواهد آمد
او خواهد آمد
مريم ضمانتى يار
در با صداى خشكى روى پاشنه چرخيد و باز شد. پا به حياط گذاشت و در را پشت سرش بست و به طرف چاه آب رفت. از چاه آب كشيد و وضو گرفت. حليمه متوجه آمدنش شد. بسختى از زمين بلند شد و به حياط آمد:
- سلام، چه شده به خانه آمده اى؟
- سلام، نبايد به خانه مى آمدم؟
- نه ... منظورم اين است تو كه نمازت را هميشه در مسجد مى خواندى و بعد به خانه مى آمدى.
- اگر ناراحتى برگردم؟!
- اين چه حرفى است؟ مى گويم چه اتفاقى افتاده؛ با اين حرفهاى سربالا از جواب دادن طفره مى روى؟
- نه ...
حليمه جلوتر رفت: اسحاق ... تو گريه كرده اى؟
دلش فرو ريخت. مردش را هيچ وقت اين همه پريشان حال نديده بود. محاسن سياه مرد خيس اشك بود.
- ببين اگر مى خواهى نمازت را بخوانى بعد برايم تعريف كنى جانم به لب مى رسد. حرف بزن. چه شده؟
اسحاق آهى كشيد: قرار بود خبرى شود؟
- سؤال مرا با سؤال پاسخ مى دهى؟
- باور كن خبرى نشده. كار در نخلستان در اين هواى گرم آدم را خسته مى كند.
كنجكاوانه به او خيره شد؛
كار در نخلستان آدم را خسته مى كند، اما اشك آدم را در نمى آورد! من نمى گويم كه چرا خسته اى؟ مى گويم چرا گريه كرده اى؟
- خيلى خب، با اين حال سر پا نمانم. بيا برويم به اتاق برايت بگويم.
هر دو به اتاق رفتند. حليمه بزحمت نشست و به ديوار تكيه داد: خب بگو!
- امروز ... امروز محمد بن على سمرى از دنيا رفت!
- راست مى گويى؟ نايب خاص صاحب الامر؟
- بله ...
- چه كسى را به عنوان جانشين خودش معرفى كرد؟
- هيچ كس را ...
- يعنى چه؟
- يعنى اينكه باب نيابت با مرگ على بن محمد سمرى بسته شد.
منظورم اين است كه دوران غيبت كامل حضرت فرا رسيده است.
بغض گلويش را فشرد؛ نتوانست صبورى كند؛ دوباره صورتش غرق اشك شد: اين توضيح را بخوان ...
از روى اصل آن نسخه اى برداشتم. و نامه اى را به دست حليمه داد. حليمه آن را گشود و خواند:
«اى على بن سمرى! خداوند پاداش برادران دينى تو را در مصيبت مرگ تو بزرگ دارد. تو از اكنون تا شش روز ديگر از دنيا مى روى. پس به حساب و كتاب خودت رسيدگى كن و درباره نيابت و وكالت به هيچ كس وصيت مكن تا به جاى تو بنشيند. زيرا غيبت كامل فرا رسيده است. ديگر تا آن روزى كه خداوند بخواهد ظهورى نخواهد بود و آن ظهور پس از مدت طولانى است كه دلها را سختى و قساوت فرا بگيرد و زمين از ظلم و ستم پر شود ...»
حليمه پايان نامه را نخواند و سر بلند كرد. با دلهره