ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٠ - ربيع الانام
نيست، برف سفيد همه جاى زمين را پوشانده است.
شاعران عصر «كالى يوگا» با تفكر نيست انگارانه زمستان عمر بشر را به تصوير مى كشند و ساير فصول سپرى شده را نفى كرده و زمستان سرد و يخبندان و فسردگى روح بشر را اثبات مى كنند و بهار انسانيت را انكار مى نمايند. فغان (خدا مرده است) نيچه، ناشى از كشته شدن اوصاف الهى در وجود انسان به واسطه كشتار شاعران و فلاسفه اومانيستى بوده است. در طغيان روح «فاوست» ى «گوته» زمستان عمر ابناى آدم بخوبى نشان داده شده است.
هم اكنون روح بهاران در جسم درختان قان تاثير نموده و تاثير آن در كالبد درختان صنوبر و كاج نيز آغاز شده است. آيا نبايد بهار در پيكره هاى ما نيز تاثيرى باشد؟
«راستى كه، من از جوشش و نشاط بهاران هيچ احساسى نمى كنم. در پيكر من زمهرير است.
من، در راه خود برف و يخ مى خواهم. قرص خشن ماه سرخ فام، نور كندور خود را بسى اندوهناكانه مى پراكند! چنان تيره مى تابد كه رونده در هر گام به درختى يا به تخته سنگى اصابت كند.»[١]
حقيقت گمشده خود را در ادوار تاريخى نزد شاعران هر عصر يافتم. هر شاعرى نغمه سراى فصل خودش است و در ميان شاعران اومانيستى ادگار آلنپو[٢] در قطعه شعر كلاغ[٣] حقيقت پاييز و زمستان و حياتش را چنين منعكس مى كند. يك بار، در نيمه شبى ظلمانى و موحش شاعر در غم فراق دختر از دست رفته اش لنور(Lenire) مشغول خواندن كتابى عجيب و مرموز درباره دانش فراموش شده مى شود. ناگهان صدايى از بيرون خانه مى شنود:
پنجره را گشودم، ناگهان ديدم كه كلاغى، كه گويى از كلاغان روزگار مقدس كهن بود بال برهم ساييد و به درون اتاق آمد. و بالاى در اتاقم روى مجسمه «پالاس» كه درست بالاى آستانه در واقع شده بود نشست.
ديدار اين پرنده آبنوسى و حالت و متانت و وقارى كه به چهره خود مى داد، دل افسرده ام را به خنده واداشت، بدو گفتم: با آنكه موى بر سر و تاجى بر فرق ندارى يقينا حيله گر نيستى. اى كلاغ شوم كه از دنياى كهن آمده اى تا در كرانه هاى مرموز شب سرگردان شوى، بگو: نام اشرافى تو در ديار پلوتونى شب چيست؟[٤] كلاغ به من گفت: «هرگز».
شاعر اصرار دارد كه راز و معماى حضور كلاغ را در آن لحظات كشف كند.
بدو گفت: آيا در بهشت دوردست روح افسرده من خواهد توانست دوشيزه اى مقدس را كه در دنياى فرشتگان «لنور» نام دارد در آغوش كشد؟ كلاغ با جواب هرگز خشم شاعر را برمى انگيزد.
خشمگين از جاى جستم و فرياد زدم: «خواه پرنده باشى و خواه شيطان، اين گفته تو فرمان جدايى ما بود. زود به ديار طوفانى خود، به ساحل پلوتونى شب بازگرد[٥] و در اتاق من هيچ پر سياهى به ياد اين دروغى كه گفتى بر جاى مگذار. از روى اين مجسمه كه بالاى در اتاق من است برخيز و تنهاييم را بر هم مزن: كلاغ گفت: «هرگز».
هنوز كلاغ همچنان بى حركت و آرام بر روى مجسمه پريده رنگ پالاس و در بالاى در اتاق من نشسته است. چشمانش درست حالت چشمان شيطانى [٦] را دارد كه به رؤيايى فرو رفته باشد و نور چراغ كه به وى مى تابد، سايه اش را بر كف اتاق مى لرزد جدا نخواهد شد. «هرگز».[٧]
سزد ار چو ابر بهمن كه درين چمن بگريم طرب آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد[٨]
در ضمير ناخوداگاه شاعر، كلاغ از ساحل دوزخى شب آمده و بر روى تنديس «آتنه» نشسته و سايه منحوسش را بر عقل و روح انسان گسترانده است، و عقل و روان انسان را به تيرگى و ظلالت كشانده است. ديگر از جغد پرنده مقدس الهه عقل كه در تاريكى قادر به ديدن بود اثرى ديده نمى شود.
«اودين»(Odin) رب النوع جنگ و مرگ در اساطير آلمان شمالى نام داشته است، شيطان را با دو كلاغ بر روى شانه ها مجسم مى كرده است. در «فاوست»، گوته آمده است:
ساحره: اى مولاى من، از اين برخورد كه اندكى خشن بود مرا