ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٩ - ربيع الانام
چنان سخنانى زيبا سرگرم مى كند كه همه مجذوب او هستند و ميل ندارند از او جدا شوند. خلاصه، هادس سوفيستى كامل و براى همنشينان خود ولى نعمت بزرگ است، حتى به آدميانى كه در اين جهان به سر مى برند خرسندى و نيك بختى مى فرستد و چون ثروتى بيكران دارد او را به نام «پلوتون» نيز مى خواند. گذشته از اين، مادام كه روح كسى اسير تن است، هادس ميل به همنشينى او ندارد، بلكه پس از آنكه روح از زندان تن آزاد شد و از بيمارى هوس و آرزو رهايى يافت «هادس» به آن روى مى آورد. از اين رو بايد گفت هادس فيلسوفى است كه مى داند تنها چنان روحى را مى توان با بند اشتياق به قابليت و خردمندى بست و از گريز بازداشت حال آنكه اگر روح به بيمارى هوسهاى ديوانه وار بدن دچار باشد حتى «كرونوس» نيز، كه پدر همه خدايان است نمى تواند او را در نزد خود نگاه دارد هرچند با چنان بندى كه خود نيز مى گويند برپا داشته است ببندد.[١]
اسم قهر الهى با متافيزيك غلبه پيدا مى كند. افول و غروب خدايان باعث مى شود كه اوصاف خدا و خدايان در آدمى از سرسبزى به زردى بگرايد و بادهاى ديجور خزان برگ درختان انسانيت را فرو ريزد. با ظهور متافيزيك خدايان مى گريزند و پرسفونه از انظار ناپديد مى شوند و دوزخ دهان باز مى كند تا همه چيز را ببلعد. ٢٥٠٠ سال حكومت فلاسفه بر روى زمين منتهى به عدم حضور پرسفونه و تجلى پلوتو بر روى زمين انجاميده است.
جهان را ديدى و فصل بهارش ببين و از خزان گير اعتبارش ببين دم سردى باد خزان را ببين رخ زردى برگ رزان را دم آن سرد از درد فراق است كه يار از يار و جفت از جفت طاقست رخ اين زرد از اندوه دوريست كه دورى بعد نزديكى ضروريست برفته آب و رنگ از شاهد باغ سيه پوش آمده در ماتمش زاغ[٢]
عرفاى اسلامى و مسيحى قرون وسطى همچون «تيرزياس»[٣] كه لطف «پرسفونه» شامل حالشان شده و درونشان از بارقه ها و اشعه لمعات آذرخشهاى ابر بهارى روشن شده است و غلبه ظلمت عصر متافيزيك را كه رهزن بهار حيات انسان است و به منظور تذكر و تفكر و بيدارى از غفلت و نسيان و خواب انسان را اينگونه به تصوير مى كشند:
ذخيره اى بنه از رنگ و بوى فصل بهار كه مى رسند ز پى رهزنان بهمن و دى[٤]
در وقت خزان بيداد، گلها ريخته، عندليب گريخته، لاله مرده، شكوفه را باد برده، بنفشه بيمار، نيلوفر سوگوار، نرگس جان داده، سمن آواره، چمن بيچاره، رياحين در سكرات و چشم عبرت بين در قطرات، غنچه ها ريزيده، برگها پوسيده، جويبارها سراب، گلزارها خراب، هوا پر گرد، سبزه ها رخ زرد، نازنينان رزان، كشته تيغ خزان، و باد بى سر و پاى هر يك را دفن كرده به جاى، ابر پريشان و گريان و رعد در نوحه گرى غران، نار در دل انار پنهان، انگور را خون از ديده روان، آسمان كبود پوشيده، زمين رخ را خراشيده، زاغ در آن مصيبت نگاه كرد و جامه بر خود سياه كرده، طوفان از باغ برآمده و به جاى بلبل زاغ درآمده، سحاب در حالت نگريسته. انا لله و انا اليه راجعون. گفته و گريسته.[٥]
عصر چهارم «كالى يوگا»، يعنى عصر تاريكى و جنگ و اختلاف در اين عصر سياه و ظلمانى فقط يك چهارم (دارما) باقى مى ماند و همه چيز به انحطاط و اضمحلال مى گرايد و ارزشهاى معنوى و اخلاقى نابود مى شود. «ويشنو پورانا» مى گويد: فساد بر همه چيز حكمفرما خواهد شد، دولت و ثروت تنها معيار ارزش و مقام، شهوت، يگانه پيوند ميان زن و مرد، دروغ تنها راه موفقيت در امور دنيوى محسوب خواهد شد. نظام طبقاتى متلاشى شده و دستورها و احكام «ودايى» را كسى ديگر رعايت نخواهد كرد. برهمنها و كشاترياها از مقام خود سقوط خواهند كرد و پست ترين طبقه «ياشودا» ها حاكم بر زمين خواهند بود.
هر فصلى ضرورتا فصل بعدى را در پى دارد؛ زمستان سرد و سخت «اومانيسم» در عصر «رنسانس» فرا مى رسد و همه چيز را نيست و نابود مى گرداند، زمين برهوت سترون و خورشيد آن يخ زده و افق سربى و ديگر از برگهاى زرد پاييزى اثرى