ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٢ - او خواهد آمد
در آغوش گرفت و بوسيد.
- محمد برايت خبرى دارم. مى دانم كه خوشحال مى شوى. تو مثل پدرت اسحاق يك عمر انتظار كشيده اى.
- خبرى از صاحب الامر دارى؟
- بيش از خبر، نامه دارم ...
- نامه! ... بعد از اين همه سال؟
- آرى ... اين اولين بار بعد از مرگ محمد بن على سمرى است كه صاحب الامر نامه اى نوشته اند.
- هشتاد سال انتظار ... زمان كمى نيست. ولى شيخ، مى دانى كه لايق ترين مردم زمانه اى براى اينكه بعد از اين همه سال آقا برايت نامه بنويسد ... بخوان ... برايم بخوان. چشمان من ديگر سوى خواندن ندارند.
شيخ دست در جيب كرد و نامه را بيرون آورد.:
- اين نامه به املاء صاحب الامر و خط يكى از افراد مورد اطمينان نوشته شده. اين نامه را از حوالى حجاز برايم آورده اند. فكر مى كنم حضرت آنجا سكونت دارد. آقا به من دستور داده كه اين نامه را كاملا از مردم پنهان كنم و فقط از روى آن براى افراد مورد اطمينان بنويسم يا آن را شفاهى بخوانم. فكر كردم تو را هم باخبر كنم، خوشحال مى شوى. تو از دوستان مورد اعتماد ما هستى و پدرت هم از دوستان ما بود و با محبت صاحب الامر از دنيا رفت و با حسرت ديدار او و پدر بزرگت هم كه به دست سربازان متوكل به شهادت رسيد.
چشمان محمد بن اسحاق پر از اشك شد:
- من به حسرت يك نامه يا ديدار به پيرى رسيدم.
- نامه مفصل است اما آنچه كه تو را دلشاد مى كند اين بخش آن است:
- ما از رسيدگى و سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و ياد شما را از خاطر نبرده ايم، كه اگر جز اين بود دشواريها و مصيبتها بر شما فرود مى آمد و دشمنان شما را ريشه كن مى كردند. تقواى خدا را پيشه كنيد و ما را يارى دهيد تا از فتنه اى كه به شما روى آورده شما را نجات دهيم.
پيرمرد خم شد تا نامه را كه در دست شيخ بود ببوسد. شيخ نامه را جلو برد. محمد آن را بر چشمانش گذاشت و بوسيد. نماز را كه به امامت «شيخ مفيد» خواند از مسجد بيرون آمد. يك راست خودش را به قبرستان بغداد رساند. كنار قبر اسحاق و حليمه، پدر و مادرش، نشست. از روز مرگ على بن محمد سمرى، روزى كه او به دنيا آمده بود، هشتاد سال مى گذشت. روزى كه پدرش هميشه از آن به تلخى ياد مى كرد.
عصايش را تكيه گاه قامت خميده اش كرد و بزحمت كنار قبرها نشست. دستش را روى قبر پدر گذاشت:
- كاش زنده بودى و آنچه امروز من شنيدم تو هم مى شنيدى. سالهاى طولانى است كه شيخ مفيد نه همچون على بن محمد و حسين بن روح و محمد بن عثمان بن سعيد، اما حلقه اتصال مردم با امام زمان شده است ... اما آنچه امروز از او شنيدم تا به حال نشنيده بودم ...
پدر از آن روزها كه تو نگران بودى سالها مى گذرد. صاحب ما، ما را فراموش نمى كند ...
پيرمرد سرش را روى سنگ قبر پدر گذاشت و آنچه از شيخ شنيده بود آرام براى پدر زمزمه كرد:
- ما از رسيدگى و سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و ياد شما را از خاطر نبرده ايم كه اگر جز اين بود دشواريها و مصيبتها بر شما فرود مى آمد و دشمنان ...
صدايى توجه پيرمرد را جلب كرد:
- پدر بزرگ ..
سر بلند كرد. نوه جوانش اسماعيل بود كه به طرفش مى آمد. اسماعيل نگاهى به چشمان اشك آلود پدر بزرگ انداخت:
- چرا گريه كرده ايد؟
- من؟ ... من گريه نكرده ام.
اسماعيل خنديد:
- چرا ... صورتتان خيس است. پدربزرگ شما هروقت سر قبر پدر و مادرتان مى آييد گريه مى كنيد ...
پيرمرد آهى كشيد؛ اسماعيل كمك كرد تا پدربزرگ از جا بلند شود؛ خاك لباس سفيد و بلند او را پاك كرد و آرام به راه افتادند.
محمد زمزمه كرد: پدرم تمام عمر انتظار كشيد و با انتظار مرد ... من هم با انتظار مى ميرم. پدر تو هم ...
اسماعيل سر بلند كرد. دست چروكيده پدربزرگ را نوازش كرد و گفت:
- من نمى خواهم با انتظار بميرم ... من بايد او را ببينم ...
- ديدن تو كافى نيست. دعا كن بيايد تا همه او را ببينند ...