ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - غروب امپراتورى
غروب امپراتورى
رندال آمستر[١]
به راستى دلم براى آمريكا- يا دست كم ايده آمريكا- تنگ شده است. مىدانيد، همان روحيه تو مىتوانى، خيابانهاى فرش شده از طلا، قهرمان خسته و فقير، كوهستانهاى بنفش شكوه و جلال و امثال اينها. هر چه مىخواهيد بگوييد و اين فكرها را خام و ابتدايى بناميد، امّا داستانهاى مربوط به ارزشهاى موجود در قلب تصوير پيش از اين آمريكا، الهامبخش هستند.
همچون بيشتر كسانى كه در اين كشور بزرگ شدهاند، من هم در افسانه و اسطوره اين كشور غوطهور شدهام. اصولى چون آزادى بيان، اخلاق كارى، اصل نظارت و موازنه، فرصتهاى برابر و دنبال كردن خوشبختى، فقط زمانى معنا دارند كه يادآور اين باشند كه زندگى جمعى ما بايد بر چيزى بنا شود و سرنوشت ما در دستهاى خودمان باشد. ممكن است در تمام آن دوران افسانهاى، اين اسطورهها خيال و وهمى بيش نبوده باشد، با اين حال، حتّى بدبينترين ما، احتمالًا در مقطعى از زمان، خصايل زيربنايى را باور داشتهاند.
امروز آمريكا- حتّى در حالت وهمى آن- ديگر وجود ندارد. ما ديگر يك علامت خطّ انتزاعى اميد در جهان نيستيم، بلكه بيشتر فراهم كننده هيمه آتش جهنّم هستيم. ما از بالا، باران خودكار مرگ را مىبارانيم و از پايين مرتكب سرقتهاى از پيش طرّاحى شده مىشويم. ما نوميدى را صادر و نفرت و خوارى را وارد مىكنيم. ما حتّى حفظ تظاهر به بازى منصفانه كردن و رعايت اصول را رها كردهايم. ما در جهان خارج، نجس و مطرود شدهايم و در داخل بىاعتبار و آبرو. به اين ترتيب تعجّبى ندارد كه از درك اين موضوع قاصر ماندهايم كه غروب خورشيد، مدّتهاست كه در امپراتورى جوان ما آغاز شده است.