ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - فرازى از دعاى شورانگيز و اميدبخش دعاى عهد
پدر من، مردى بود به ظاهر ساده و عامّى كه دلى پاك، پرصفا و آكنده از محبّت خاندان پيامبر (ص) داشت، شيفته و علاقمند به امام زمان (ع) بود و به راستى در انتظار به سر مىبرد، شمشيرى بزرگ و سنگين از پولاد آبديده مهيّا ساخته و در خانه نهاده بود، بامداد جمعه، پسرخاله پدرم كه در شور و اشتياق نسبت به حضرت مهدى (ع) همدرد بود، با شمشيرى مشابه به خانه ما مىآمد، دو پسر خاله با عشق و اشتياق نسبت به تيز كردن، پاك ساختن و برق انداختن سلاحهاى خود مىپرداختند و در همان حال دعاى پر سوز «ندبه» را زمزمه مىكردند و اشك مىريختند، آنگاه برخاسته، زمانى دراز، گرم شمشيربازى مىشدند و با زدن هر ضربه فرياد «عجّل على ظهورك يا صاحبالزّمان» از دل برمىكشيدند، سپس خسته از تلاش و افسرده از اينكه آن روز هم ظهور واقع نشده، سلاح در نيام كرده، مهيّاى نماز ظهر مىشدند. به ياد دارم يك روز پدرم، مرا كه حدود بيست سال داشتم فراخواند و گفت: اين شمشير را بگير، دور سرت جولان بده و يك ضربه محكم فرود آور. اين كار را كردم، گفت تكرار كن، اين بار تا آن را چرخاندم، دستم يارى نكرد و نتوانستم، پدرم به خشم آمد و با لحن تندى گفت: اينطور مىخواهى امام زمانت را يارى كنى! آنگاه مرا وادار ساخت به ورزشخانه بروم.
سالها گذشت و پدرم پير و فرسوده گشت، بيمار و ناتوان در بستر افتاد، غروب يك روز مرا صدا زد و گفت: مرا هر طور هست بنشان؛ به كمك چند بالش او را نشاندم، دستور داد شمشير را بياور، در شگفت شدم كه در اين شدّت كسالت، سلاح براى چه مىخواهد؟ آن را آوردم، اشاره كرد تا آن را از غلاف بيرون بكشم، پس دستى به قبضه و دستى به تيغه شمشير گرفت و تمام نيرويش را در بازوانش جمع كرد تا آن را از روى زانوانش بلند كند، دستهايش لرزيد، عرق بر رخسارش نشست ولى بيش از چند بند انگشت نتوانست آن را از روى زانوانش بلند كند، دست از تلاش برداشت، اشك در ديدگانش موج زد و بر گونههايش ريخت، نگاهى اندوهبار و دلگداز به سوى قبله افكند و اينگونه زير لب با محبوبش ناليد: اى فرزند امام حسن عسكرى (ع) يك عمر چشم به راهت بودم و قلبم در انتظارت، از ته دل آرزو مىكردم، بيايى و با اين شمشير در ركابت جانفشانى كنم، ولى ... افسوس ... اكنون دريافتهام كه اين سعادت نصيب من نيست، زيرا نمىتوانم آن را از زمين بردارم، چه رسد به اينكه با ضرباتش ياريت كنم، پس از اين، زندگى مىگذرم و سرم را روى همين شمشير مىگذارم و جان مىدهم تا بدانى كه تا آخرين نفس به يادت بوده و در انتظارت زيستهام، پس همچون سربازى وفادار و وظيفهشناس سلاحش را زير سرش نهاد، به توحيد خدا، نبوّت پيامبر (ص) و ولايت امامان (ع) شهادت داد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
رحمت خداوند بر او باد.
پىنوشتها:
١. بحارالانوار، ج ٥٣، ص ٩؛ ج ٨٦، ص ٢٨٥؛ مصباح الزائر، ص ٤٥٥.
٢. سنن ابن ماجه، ج ٢، ص ١٣٦٨، ح ٤٠٨٨.