ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - جايگاه و معنى فرهنگ
جايگاه و معنى فرهنگ
فرهنگ روح پنهان همه مناسبات است. آنچه كه بر پايه آن، تمامى امور حيات فردى و جمعى انسان شكل مىگيرد. «ادب»، «اخلاق»، «فرهنگ» يا هر اسم ديگرى كه ظرفيّت كشش بار اين مفهوم را در خود داشته باشد، كليّت گسترهاى است كه «بودن»، «زيستن» و «مردن» آدمى را معنى مىبخشد. آن هم در ارتباط با تفكّرى ويژه، شناختى خاص و تعريفى معيّن از عالم و آدم كه پيامبر (ص)، حكيم يا متفكّرى، آن را پيشكش فرزندان آدمى ساخته است. به عبارت ديگر، «فرهنگ» همه ادب و اخلاقى است كه نوع رابطه انسان را با خودش، طبيعت و مبدأ هستى تعيين مىكند، با وسعتى كه همه مناسبات فردى و جمعى را در خود جاى داده است. آنچه كه در اين ميان، هويّت، شخصيّت و مختصات فرهنگ را معلوم مىسازد، نوع نگرش و تفكّر ويژهاى است كه مبدأ و مقصد انسان، مبتنى بر آن پىريزى مىشود.
شايان ذكر است كه تاكنون در طرح اين مبحث و معانى و تعاريف مختلفى كه علم الاجتماع غربى، به تبع دريافتهاى اومانيستى عرضه كرده، از توجّه به تفكّر و مبانى نظرى غفلت شده است.
ادبا و بزرگان اين سرزمين، از گذشتههاى دور تا آن زمان كه لفظ و معنى همزيستى مسالمتآميز خود را از دست نداده بودند، با تكيه بر «دريافتهاى معنوى» از هستى به تعريف ادب و فرهنگ پرداختهاند و جز اينها را در حيطه و زمره علم زيرين و پست و متوجّه حواسّ ظاهرى و وجه حيوانى حيات آدمى تلقّى كردهاند؛ از اين رو همواره در اين گونه آثار، «فرهنگ» حامل بار مفهوم مثبت «معنوى» بوده و آن بزرگان اعمال و حركات منبعث از نفس امّاره انسانى را در حيطه «ادب» و «فرهنگ» وارد نمىكردند؛[١] چنان كه «بوعلى» در «دانشنامه علايى» علم نظرى را به سه رتبه تقسيم نموده و مىنويسد:
امّا علم نظرى سه گونه است: يكى را علم برين خوانند و علم پيشين و آنچه سپس طبيعت است و يكى را علم ميانگين و علم فرهنگ و رياضت خوانند ... يكى را علم طبيعى و علم زيرين خوانند.
صاحب «تاريخ بيهق» نيز در اين باره مىنويسد:
و هر ولايتى را علمى خاص است. روميان را علم طب است ... و هند را تنجيم و حساب و پارسيان را علم آداب نفس و فرهنگ و اين علم اخلاق است.
كلام خواجه نصير طوسى در كتاب «اخلاق ناصرى» نيز مبيّن همين موضوع است. وى در باب تربيت فرزند مىنويسد: ... و هم از تدبير نفسانى او كمالات نفسانى چون آداب و فرهنگ و هنر.
بزرگان اهل كلام منظوم از فردوسى طوسى تا مولوى و سعدى همواره به اين وجه از معنى فرهنگ توجّهى ويژه داشتهاند.
به طورى كه در همه اين آثار ملاحظه مىشود، بزرگان اهل معرفت و حكمت فارسى «فرهنگ» را به منزله اخلاق و منشى دانستهاند، كه نفس را به صلاح مىآورد و از بدى دور مىكند تا مؤدّب به ادب دين شود و صاحبش را به سوى كمالات معنوى سوق دهد. در اين باب همگان جايگاه فرهنگ را دل مردان با فراست دانستهاند كه از پليدى دور مانده و به سبب آن به اصل دانايى و حكمت دست يافتهاند. قطران تبريزى مىسرايد:
|
به دل ز آيينه فرهنگ، زنگ رنگ بزدودى |
تو هر كس را به دانايى ره فرهنگ بنمودى |