ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - اشاره
مرحوم آقا شيخ رحيم ميرفتيم. راه طولانى بود. روزى دو شاهى به ما ميدادند و ما ناهار آنجا ميمانديم. با يك شاهى دو لواش ميخريديم و يك شاهى هم يك روز حلوا ارده، يك روز لبو و يك روز سبزى ميخريديم. پدر ما از مراجع بود و از بيت المال استفاده ميكرد. در زنجان ماشين نبود و ميوههارا در رودخانه ميريختند تا نگندد و آب ببرد. او هر روز يك نوع ميوه ميخريد و خودش ميآورد و به باربر هم نميداد و بين همه تقسيم ميكرد. پدرم چهار تا زن داشت و ما بيست و دو تا بچّه بوديم. مادر من سيّدهاى صاحب كرامت بود. سهم ما را نگه ميداشت و بعد از ظهر كه ما برميگشتيم ميوههارا به ما ميداد. بچّههادور ما را ميگرفتند و معلوم بود كه با يكى دو تا زردآلو راضى نشدهاند. مادرم اصرار ميكرد بخوريد وگرنه بچّههاى ديگر از شما ميگيرند. من تظاهر ميكردم و ميگفتم شما خاطر جمع باشيد. مادرم كار داشت و ميرفت. از اينجا دقّت كنيد، من با اينكه خيلى انگيزه داشتم، ميوههارا نميخوردم. جهاد با نفس من همين بود؛ جهاد با نفس كودكانه. امّا طولى نكشيد كه از عالم ملكوت طَبقهايى به قلب من الهام ميشد و آن طبقهاى علم بود. در همان زمانى كه به مكتب ميرفتم، روزى آقاى روزبه، معلّم رياضى به آنجا آمد و ٥ نفر را انتخاب كرد كه يكى من بودم. چهارشنبه به مدرسه آقاى روزبه رفتيم. شنبه دفتر نمره را كه گرفتند، من شاگرد اوّل شدم. تا كلاس نه شاگرد اوّل بودم و بيشتر از آن، مدرسه نرفتم. وقتى آقاى روزبه يك بحث رياضى را تدريس ميكرد به بچّههاميگفت: چه كسى ميتواند بياييد و دوباره درس را بگويد؟ هيچ كس توان نداشت درسى را كه او داده، دوباره بدهد. من دست بلند ميكردم و ميرفتم و درسى را كه آقاى روزبه داده بود، دوباره ميگفتم. تا سال ١٣١٧ كه پدرم استعداد مرا ديده و شناخته بود و به همين دليل به من گفت: تو كه اين لياقت را دارى، آن را مفت نفروش. بيا و سرباز امام زمان (ع) و طلبه شو. من هم قبول كردم. از «امثله» تا «كفايه» را يك ساله تمام كردم؛ در حالى كه همه الآن هشت ساله تمام ميكنند من خودم ميخواندم و ابوى گوش ميكرد و اگر جايى توضيح لازم بود، ميگفت.
\* كلّ سطح را يك ساله تمام كرديد؟
\* بله، سپس به نظرم رسيد، به قم، نزد آقا شيخ حسين دين محمّدى، هم حجره آقاى بروجردى بروم. پيش ايشان كفايه ميخواندم. يك مسئله مطرح شد و ايشان از من سؤال كرد. من پاسخ گفتم. او گفت: ديگر تقليد بر شما حرام است، شما مجتهد شدهايد. يعنى ما در متن كفايه به اجتهاد رسيديم. در قم آقاى حجّت، آقاى خوانسارى، صدر، علّامه طباطبايى (مفسّر قرآن) و امام (ره) استاد بودند و من به درس همه ايشان حاضر شدم؛ يعنى همه اساتيد قم را درك كردم ديدم همه آنهارا ميدانم. اين كلاسهابرايم شبيه مباحثه بود. زنجانىهادر «مدرسه دارالشّفاء» حجرهاى داشتند و من در آنجا ميرفتم. رفقا به من متلك ميانداختند كه فلان فلان شده تو نه مطالعه ميكنى، نه مباحثه ميكنى، ولى در درس بلبل زبانى ميكنى و توجّه استاد را