ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - ما بچه هاى حضرتيم
خدا، نور پاكىهانباشد، مىشود آشوب درونى، جهنّم درونى.
\* مرحله بعد از تفكّر چيست؟
\* به كار انداختن و وسعت دادن آن نعمتهاى فكرى است. من وقتى فكر كردم يك نعمتى را فهميدم، يك خوبى را فهميدم بايد با عمل صالح وسعتش بدهم و به اجرا دربياورم. به عمل كار برآيد به سخندانى نيست. بايد خالص شويم. در مقام اجرا وجود مقدّس حضرتشان دست انسان را مىگيرند، «اهْدِنَاالصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» برخلاف همه مفسّران كه مىفرمايند: اين تكرار است، اصلًا تكرار نيست، انسان در لحظه لحظه زندگيش نياز دارد كه خدا نظر هدايتىاش را برساند. اگر در لحظه لحظههاى زندگى دست انسان را نگيرند، هدايتش نكنند، كمكش ندهند درمىماند. در همان نمك آشمان هم درمىمانيم. چطور مىتوان عنايت را ديد؟ مثلًا با كنار هم چيدن چند معلوم، مىتوان به مجهول رسيد؟
شما اگر توانستيد بگوييد نفس كشيدنتان از خودتان است، جواب اين سؤال را هم مىتوانيد بدهيد. اصلًا هدف غيبت اين بوده است كه اين صرف ماديّت را بچسبانيد به حقيقت. همين دو و دو مىشود چهار، از كجا آمده است؟ مگر قرارداد بشر نيست؟ از كجا آوردهاند؟ چطور فهميدهاند كه دو و دو را بگذارند كنار هم؟ طبيعت ما هم نفس كشيدن است. من هم قبول دارم وليكن اين از كجاست اين حقيقتش كجاست؟ آيا خداوند ما را مثل يك ساعت كوكى كوك كرده و ما را رهاكرده است. آيا نفس نفستان حقيقتاً طبيعت است و خودش مىرود جلو يا نه واقعاً لحظه به لحظه لطف خداست؟ و از رگ حيات كه مىگوييم خدا نزديكتر است، همين است. كجا دست آقا نيست تا من بگويم كه آنجا عنايت نيست. اگر بخواهم برايتان روايت بخوانم «بيمنه رزق الورى» يعنى تمام رزقهاى مادّى و ظاهرى ما هم به يُمن حضرت است. حالا چطور مىخواهيم اين را بفهميم، اين سؤال ديگرى است. اينهايى كه ما داريم مىگوييم به خاطر اين است كه آقا را قبولشان داريم تا ما آن حركت اوّليه و فكر اوّليه را آغاز نكنيم، نمىتوانيم به اينجا برسيم. من بايد اوّل حس كنم اين عالم يك حقيقتى دارد، جويايش بشوم، حق را بشناسم، خدا را بشناسم «عرّفنى نفسك»، حضرتشان هيچ وقت نمىآيند و بگويند من حجّتاللهام و شما حرفم را بايد گوش بدهيد! اصلًا آقا اين كار را نمىكنند. بلكه من مىدانم كه يك چيزى هست و حقيقتى دارد. دنبالش مىروم جرقّه به من مىزنند تا مبدأ را پيدا كنم و معرفت پيدا كنم. دستگاه خداوند سيستم دارد! اين سيستم اسمش حجّتالله است.
من پرتو حضرت را تنهادر خوبان و خوبىهانمىبينم. من پرتو حضرت را در سگ هم مىبينم اين سگى كه پاسبان است و مىفهمد اين هم از عظمت الهى است. بنابراين امام صادق (ع) مىفرمايند: «هشت يا شش صفت است كه از حيوانات ياد بگيريد» يعنى آن نور حجّتاللهى در اين ذرّات عالم آمده است. بنابراين شما در قرآن مىبينيد كه خداوند زنبور عسل را مثال مىزند. مورچه را مثال مىزند.
\* به عنوان آخرين مطلب اگر توصيهاى بفرماييد متشكّر مىشويم.
\* آقا زندهاند، خدا هم زندهاند و نيازى هم به ما ندارند و كارهايشان را دارند انجام مىدهند، فقط يك بحث هست و آن اينكه ما دلمان مىخواهد ما هم يك كارى بكنيم. ما را هم خدايا خودت خلق كردى يك كارى هم دست ما بده كه ما هم انجام بدهيم. همان كه حضرتشان به شيخ مفيد (ره) فرمودند، كه شيخ تو اگر از در خانه خداوند نروى من همه جا كمكت مىكنم. اگر هم دلت و فكرت جاى ديگرى رفت ديگر خودت مىدانى. «إنّا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم»، اگر قبلش را مطالعه كنيد، مىبينيد كه آنجا شيخ ترسيده است، چون در مركز سنّىهاست، آن وقت مىفرمايند: شيخ نترس اگر خدا را فراموش نكنى او خوب حفظت مىكند. من هم حفظت مىكنم. مناجاتى هم كه با خدا كردى خدا به گوش من رساند، خيلى قشنگ است. كارهايت را مهمل هم نمىگذارم. مىدانم دلت شادى هم مىخواهد، زندگى هم مىخواهد، خنده هم مىخواهد، گريه هم مىخواهد، همهاش را به شما مىدهيم، امّا خدا يادت نرود.