ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - داستان تشرّفات
رؤياى رؤيت
داستان تشرّفات
يكى از علماى شهر مقّدس قم مىفرمود: «در دوران جوانى وقتى كه در جمع شاگردان مرحوم علّامه طباطبايى (ره) از محضر ايشان بهره مىبرديم و اخوى ايشان هم در خدمت عارف بزرگ، آيت الله سيّد على آقاى قاضى (ره) بودند، نامهاى به علّامه (ره) دادم تا از طريق برادرشان آن را خدمت آقاى قاضى (ره)، ببرند و ايشان نيز در تشرّفات عديدهاى كه به خدمت امام عصر (ع) دارند، دست ما را هم گرفته و نامه من را به آن حضرت برسانند. اين مسئله را بسيار خالصانه درخواست كردم. نامه رفت و مدّتى گذشت، ولى پاسخ آن نيامد. انتظار به درازا كشيد. در اين ميان، به شهر خودمان سفر كردم. هنگام ظهر و موقع استراحتم بود. خوابيده بودم و بچّههادر حال بازى بودند كه ناگهان با فرياد بلند بچّههااز خواب پريدم. بسيار ناراحت شدم و سر بچّههافرياد زدم، ولى به سرعت متوجّه اشتباه خود شدم، بلند شدم، دستشان را گرفتم، از خانه بيرون بردم و از دلشان درآوردم.
اين عالم بزرگ مىفرمود: «مدّتى از اين جريان گذشت، تا اينكه توفيق پيدا كرده و به خدمت مرحوم علّامه طباطبايى (ره) رسيدم. گفتم: آقا! آن نامه چه شد؟ فرمودند: بله! پاسخ نامه شما خيلى وقت است كه براى ما آمده است. من هم نامه را گرفتم و باز كردم. ديدم نوشتهاند: بسم الله الرّحمن الرّحيم. عزيزم! با اين خلق و خو كه به بچّههاحمله كنى و دعوا كنى، چگونه مىخواهى آقا را ببينى؟ با خود گفتم چگونه يك اشتباه، مرا از ديدار آن حضرت بازداشت».
نكته حائز اهمّيت اين است كه اگر از اين رهگذر، يك بار به محضر آن حضرت برسيم، ديگر او را رهانخواهيم كرد و بسيارى از كارهاكه پيش از آن، به نظرمان شيرين مىآمد، ديگر براى ما جلوهاى نخواهد داشت.
١. آقا شيخ مرتضى تهرانى، حديث دل سپردن، صص ٢٠٠- ٢٠٢.