ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - پرسش شما و پاسخ موعود
يك جنبش ارتجاعى و سوق دادن مردم به دوران قبل از اسلام، مىكوشيدند كه در دستگاه رهبرى اسلامى نفوذ پيدا كنند و هرقدر مسلمانان از زمان پيامبر فاصله مىگرفتند، بنىاميه زمينه را مساعدتر مىديدند. برخى از «سنتهاى جاهليت» كه بنا بر علل گوناگون به دست غير بنىاميه احيا شده بود، زمينه را براى يك «قيام جاهلى» آماده ساخته بود، از جمله اينكه:
١. مسئله نژادپرستى كه اسلام روى آن خط قرمز كشيده بود، مجدداً به دست خليفه دوم زنده شد و نژاد عرب بر موالى غيرعرب، آشكارا برترى يافت!
٢. تبعيضهاى گوناگون كه با روح اسلام ابداً سازگار نبود آشكار شد و بيتالمال كه در زمان پيامبر (ص) به طور مساوى در ميان مسلمانان تقسيم مىشد، به صورت ديگرى درآمد. به عدهاى امتيازات بىموردى داده شد و امتيازات طبقاتى مجدداً احيا گرديد!
٣. پستها و مناصب كه در زمان پيامبر (ص) بر اساس لياقت و ارزش علمى و اخلاقى و معنوى به افراد داده مىشد، تحت تأثير روابط خويشاوندى و فاميلى در ميان اقوام و بستگان بعضى از خلفا تقسيم شد!
مقارن همين اوضاع و احوال، فرزند ابوسفيان- معاويه- پس از برادرش، به دستگاه حكومت اسلامى راه يافت و به زمامدارى يكى از حساسترين مناطق اسلامى- شام- رسيد و از اينجا با همكارى باقيمانده احزاب جاهليت، زمينه را براى قبضه كردن حكومت اسلام و احياى همه سنتهاى جاهليت همواره ساخت. اين موج به قدرى شديد بود كه پاكمردى مانند حضرت على (ع) را در تمام دوران خلافت نيز به خود مشغول ساخت. چهره اين جنبش ضدّ اسلامى به قدرى آشكار بود كه رهبران آن نيز نمىتوانستند آن را مكتوم دارند.
اگر ابوسفيان در آن جمله عجيب تاريخى خود، هنگام انتقال خلافت به بنىاميه و بنىمروان، با وقاحت تمام مىگويد: «هان اى بنىاميه، بكوشيد و گوى زمامدارى را از ميدان برباييد و به يكديگر پاس دهيد؛ سوگند به آنچه من به آن سوگند ياد مىكنم! بهشت و دوزخى در كار نيست».[١] (يعنى قيام محمد يك جنبش سياسى بوده است!) يا اگر معاويه هنگام تسلّط بر عراق در خطبه خود در كوفه مىگويد: «من براى اين نيامدهام كه شما نماز بخوانيد و روزه بگيريد، من آمدهام تا بر شما حكومت كنم، هر كس با من مخالفت ورزد، او را نابود خواهم كرد!»[٢] و اگر يزيد، هنگام مشاهده سرهاى آزادمردانى كه در كربلا شربت شهادت نوشيدند، مىگويد: «اى كاش نياكان من كه در ميدان بدر كشته شدند، بودند و منظره انتقام گرفتن مرا از بنىهاشم مشاهده مىكردند!».[٣] ... همه اينها شواهد گويايى بر ماهيت خيزش ننگين اموى بود كه هر قدر پيشتر مىرفت، بىپردهتر و حادتر مىشد.
در اين شرايط كه امويان، جامعه اسلامى را به صورت خزنده به سوى جاهليت سوق مىدادند و خليفه وقت، آشكارا هر نوع نزول وحى را بر پيامبر (ص) انكار مىكرد، ارزيابى نهضت امام حسين (ع) سهل و آسان مىباشد. اگر آن حضرت، با شهادت خود و يارانش اين شجره خبيثه را از بيخ بر نمىكند، از اسلام ناب محمدى (ص) جز نام و آيين محرّف چيزى باقى نمىماند، و لذا وقتى امام حسين (ع) از بيعت مردم شام با يزيد آگاه شد، فرمود: «فعلى الإسلام السّلام إذا قد بليت الأمت براع مثل يزيد».[٤]
«پس از زمامدارى يزيد، بايد فاتحه اسلام را خواند».
امام در اين شرايط احساس كرد كه بايد سكوت را شكست و حالت بىتفاوتى را كه بر جامعه آن روز حاكم بود در هم كوبيد؛ چرا سكوت را نشكند؟ مگر مىتوانست در برابر اين خطر بزرگ كه اسلام عزيز را تهديد مىكرد و در زمان يزيد به اوج خود رسيده بود، سكوت كند و خاموش بنشيند؟ او در دامن انسانهايى پرورش يافته بود كه حفظ دين الهى نزد آنان از همه چيز عزيزتر بود، از اين رو با يك فداكارى فوقالعاده و از خودگذشتگى مطلق، سكوت مرگبارى را كه بر جامعه اسلامى سايه افكنده بود، در هم شكست و چهره شوم اين نهضت جاهلى را از پشت پردههاى تبليغاتى بنىاميه آشكار ساخت و با خون پاك خود، سطور درخشانى بر پيشانى تاريخ اسلام نوشت كه براى انقلابهاى آينده حماسهاى جاويد و پرشور باشد.
آرى حسين (ع) چنين كرد و رسالت بزرگ و تاريخى خود را در برابر اسلام انجام داد و مسير تاريخ اسلام را اصلاح و روشن نمود، توطئههاى ضدّ اسلامى حزب اموى را در هم كوبيد و آخرين تلاشهاى ظالمانه آنها را خنثى ساخت. از اين جهت، نهضت او، يك نهضت بىمثال گرديد. راه و رسم امام حسين (ع) براى همگان، بهترين الگو است و براى صيانت آن هر سال بايد مراسمى برپا كرد تا مكتب جهاد و شهادت در راه حق و مبارزه با ظلم و بيدادگرى، زنده و پوينده بماند و اگر شيعيان در ايام شهادت آن حضرت جوش و خروش كوبندهاى از خود نشان مىدهند، مىخواهند روح ظلمستيزى و كفرستيزى را در كالبد مسلمانان بدمند.
تا اينجا با علل پيدايش نهضت حسينى آشنا شديم، و اگر با نتايج و پيامدهاى قيام عاشورا نيز آشنا شويم، به يقين اعتراف خواهيم كرد كه هر چه در برپايى باشكوه مراسم عاشوراى حسينى بكوشيم، باز حقّ آن را ادا نكردهايم.
پىنوشتها:
(افق حوزه، ش ١٧٥.
[١]. ابى عبدالبر در الاستيعاب در حاشيه الاصابة، ج ٤، ص ٨٧، و شرح نهجالبلاغه، ج ٢، ص ٤٥ و ج ١٥، ص ١٧٥.
[٢]. صلح الحسن (ع)، ص ٢٨٥ به نقل از شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج ٤، ص ١٦.
[٣]. تاريخ طبرى، ١٠، رويدادهاى سال ٢٨٤.
[٤]. اللهوف فى قتلى الطفوف، ص ١٨.