ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٢ - حكايت ديدار
حكايت ديدار
محمدعلى نسّاج
سيد ابوالحسن مهدوى
انسان در هر زمان و مكان و در هر شغل و كسبى، مىتواند به گونهاى پاك و صالح باشد كه از اوتاد زمين و از وسائط فيض ميان حضرت مهدى (ع) و مردم گردد. محمد على مردى كاسب و گمنام بود و در دزفول زندگى مىكرد. شغلش بافندگى و محل كارش دكّان كوچكى بود كه هم در آن كار مىكرد و هم زندگى مىنمود. او آن چنان ساده و عادى مىزيست كه كسى معنويت و بزرگوارى اش را باور نمىكرد و نمىدانست كه او يكى از وسائط فيض بين حضرت ولى عصر (ع) و خلق است تا اينكه
به وسيله حاج محمد حسين تبريزى كه از تجّار و ثروتمندان اصفهان بود، معلوم شد. جريان شنيدنى او را صاحب كتاب «عبقرى الحسان» چنين نقل مىكنند. اين قضيه را جناب مستطاب ثقة الاسلام والمسلمين آقاى ميرزا محمدباقر اصفهانى براى من نوشت تا در اين كتاب بنويسم، و خود او نيز از بعضى بزرگان و افراد مورد اعتماد اين را نقل كرده كه يكى از تجّار مورد اعتماد به نام خواجه طاهر شوشترى از قول تاجر ديگرى به نام حاج محمد على نقل كرد كه، من روزى در بين بازار اصفهان راه مىرفتم كه تاجرى به نام محمد حسين با من روبرو شد و از من سؤال كرد: اهل كجايى؟ من گفتم: اهل دزفولم. وقتى فهميد من از اهالى دزفول هستم، شروع كرد با من روبوسى كردن و بسيار به من اظهار محبّت نمود و گفت: امشب براى شام به منزل ما بياييد. من مقدارى ترسيدم و با خود گفتم، من بدون سابقه آشنايى با اين شخص چگونه به منزل او بروم. وقتى ديد من تأمل كردم، از حال من دريافت كه نگران هستم. گفت: اگر خوف داريد كسى را هم همراه خود بياوريد. من به او وعده دادم و او نشانى خانه را به من داد و شب به خانه او رفتم. ديدم تشريفات و تدارك فراوان به جاى آورده است و پس از سلام و احوالپرسى به من گفت: علّت اظهار محبّت من به شما براى اين است كه من از شهر شما- دزفول- فيض عظيمى بردهام، و چون شنيدم شما اهل دزفول هستيد، خواستم قدرى تلافى آن فيض را به شما كرده باشم. و آن فيض اين است كه من تاجر ثروتمندى هستم، اما فرزند نداشتم و به اين سبب بسيار محزون و غمگين بودم. و بنده تمكّن مالى داشتم آنچه از وسائل مادى از قبيل دارو و دوا برايم ممكن بود، استفاده كردم امّا داراى فرزند نشدم تا اينكه به كربلا و نجف اشرف مشرف شدم و از هل علم آنجا سؤال كردم براى برآورده شدن حاجات مهم چه توسّلى در اينجا مؤثر است، گفتند: شبهاى چهارشنبه به مسجد سهله برو و اعمال آن مكان مقدّس را به جاى آور تا انشاءالله از طرف امام عصر (ع) به تو توجهى شود. من در مدتى كه آنجا بودم، شبهاى چهارشنبه به مسجد سهله مىرفتم، و اعمال آن مكان مقدّس را به جاى مىآوردم، تا اينكه شبى در خواب، كسى به من گفت: حاجت تو به دست مشهدى محمد نساج در شهر دزفول برآورده مىشود. من تا آن شب اسم