ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٥ - روزى كه دنيا به آخر رسيد
به دست مىآورد، طى چند حادثه هوايى رخ مىدهد و ديگرى چند روز بعد در ايستگاه متروى مانهاتان نيويورك در اثر خارج شدن قطارى از ريل به كشته و مجروح شدن صدها نفر مىانجامد.
امّا سومين حادثه هنوز بر روى كاغذ باقى مانده كه در وهله نخست، جان فكر مىكند، ٣٣ نفر در آن حادثه جان مىبازند ولى پس از اطّلاع از مرگ مشكوك لوسيندا كه سالها قبل روى داده و آشنايى با دخترش به نام دايانا و همچنين دختر كوچك دايانا (ابى) كه هم سن و سال پسرش است، كمكم متوجّه مىشود، عدد ٣٣ در روى كاغذ لوسيندا در واقع برگردانEE مخفف كلمهEveryone Else به معنى «همه افراد ديگر» بوده است (كه اين معنى را در كانكس متروكه لوسيندا و زير تختخواب وى پيدا مىكند). يعنى در واقع در آخرين حادثه، قرار است همه افراد كره زمين نابود شوند كه جان به دليل تحقيقات قبلىاش متوجّه مىشود، عنقريب اشعه خاصّى از تابش خورشيدى، لايه اوزون اتمسفر زمين را از بين مىبرد و همه چيز را در روى كره خاكى به آتش مىكشد. تنها راه نجات، رفتن به اعماق زمين است كه آن هم، روش قابل اعتمادى نيست، چون اشعه مذكور تا عمق يك مايلى زمين نيز، همه موجودات زنده را از بين مىبرد.
در همين بين، كيلب و ابى كه به خاطر آشنايى پدر و مادرشان، با يكديگر صميمى شدهاند با موجودات عجيب و غريبى مواجه مىشوند كه در گوش آنها زمزمه مداومى دارند، به اين معنا كه همراه آنها به مكان امنى بروند. اين زمزمهها و صداها به آواهايى كه لوسيندا مىشنيده و به دخترش دايانا مىگفته، بسيار شبيه است.
فيلمنامه «آگاه» را جوليت اسنودن، استايلز وايت و رين دوگلاس پيرسن، براساس داستانى از خود دوگلاس پيرسن نوشتهاند كه، پيش از اين تنها قصه فيلم «مركورى برمىآيد» را به رشته تحرير درآورده بود. در كارنامه جوليت اسنودن و استايلز وايت نيز تنها مورد قابل توجّه، همكارى در نوشتن فيلمنامه «بوگى من» يا «لولو خورخوره» بوده كه يك فيلم متوسط در ژانر هراس محسوب شده. امّا اينكه اصلًا قصّه و فيلمنامه «آگاه» به ريچارد كلى تعلّق داشته (كه پيش از اين دو فيلم آخرالزّمانى از نوع اوانجليستى به نامهاى «دانى داركو» و «قصههاى سرزمين جنوبى» را نوشته و كارگردانى كرده) اين سؤال را براى علاقهمند پىگير سينما جواب مىدهد كه چگونه نوشتن فيلمنامه چنين پيچيده و مهمّى (براى صاحبان فكرى اثر) بر عهده چنان فيلمنامه نويسان بىتجربه و ساخت آن به كارگردانى همچون الكس پرايس سپرده شده كه تنها فيلم قابل اعتنايش، «من، ربات» در سال ٢٠٠٤ بوده است.
به هر حال فيلمنامه «آگاه» از ساختار جذّاب و كلاسيكى برخوردار است و مىتواند به دليل درونمايه معمّايى و ماورايى خود، مخاطب را براى پيدا كردن پاسخ سؤالاتش تا آخرين فريمهاى فيلم نگه دارد و البتّه كليشهاىترين صحنهها را به او نشان دهد. به نظرم اين هنر كمى نيست و دقيقاً از يك فيلمنامه استاندارد برمىآيد كه بتواند مخاطبش را با عناصر و عوامل تكرارى نخنما شده بر روى صندلى سينما نگه دارد. اگرچه شايد بارها و بارها شاهد داستانهايى از اين دست بوده كه يك بچه به اعمال خارقالعادهاى دست زده (سرى «طالع نحس» كه از خاطرتان نرفته) يا پدر و فرزندى كه در كارهاى علنى و حتّى نجوم دست به اكتشافات خاصّى مىزنند، درگير ماجرايى ماورايى مىشوند (از دم دستترين آنها مىتوان به «تماس» رابرت زمه كيس يا بعد از آن به فيلمى به نام «فركانس» اشاره كرد) سپس به كشف راز و رمز پرداخته و در اين كشف و شايد شهود با يك زن و دختر ديگر، كه به صورتى به ماجرا مربوط مىشوند، همراه مىگردند. (در آثارى مانند «جنگ دنياها» و «روزى كه زمين از حركت ايستاد» مشابه چنين حلقاتى ديده مىشود.) البتّه گاهى اوقات هم، اين گروه به يك مرد و زن ماجراجو يا دانشمند محدود مىشوند، همچون «رمز داوينچى» يا «فرشتگان و شياطين» كه همين روزها بر پرده سيماها رفته است و الى آخر ...
امّا آنچه مىتواند در اين دسته فيلمنامهها، تماشاگر را علىرغم كليشهها و تكرارها درگير كند، بهره جستن از عناصرى است كه براى او ملموس بوده و با آنها در زندگى روزمرّهاش تماس داشته است، مثلًا اينكه همواره زامبىها را در نقاط و مكانهايى دور دست يا با مختصّات ويژه نشان دهند، اگرچه مىتواند مخاطبش را بترساند امّا به طور معمول تأثير روحى خاصّى بر وى ندارد، چون دور افتادگى يا نامحتمل بودن مكان اتّفاق درون فيلم، ذهنيت او را آسوده مىسازد ولى وقتى فىالمثل در قسمت دوم فيلم «شياطين» ساخته لامبرتو باوا در سال ١٩٨٧، زامبىها پس از زنده شدن، از طريق صفحه تلويزيون، وارد محلّ سكونت مردم مىشوند، آنگاه با چنين تمهيدى، تأثير فيلم در ايجاد هراس براى مخاطب چند برابر مىگردد.
در فيلم «آگاه» نيز، دو صحنه برخورد هواپيما با زمين در بزرگراه و سوختن مسافران آن و همچنين از خط خارج شدن قطار مترو و ويران كردن ايستگاه مانهاتان، (علىرغم جلوههاى ويژه نه چندان قوى) مىتواند تأثير بيشترى بر مخاطب در پذيرفتن نزديكى حوادث فاجعهآميز داشته باشد كه مقصود اصلى سازندگان فيلم به نظر مىآيد.
امّا كشف راز و رمز پيشگويى يا پى بردن به گنج يا حادثهاى از روى اعداد و حروف هم كه بارها و بارها در فيلمهاى مختلف رؤيت شده كه همين «رمز داوينچى»، «اسرار حروف» يا «گنيجنه ملى» (كه از قضا در آن هم نيكلاس كيج به رمزگشايى مشغول مىشد!) از همين گروه محسوب مىشوند. ضمن اينكه از همان لحظه نخست كه لوسيندا مشغول نوشتن آن سلسله بىمعناى اعداد مىشود، اظهر من الشّمس است كه اين اعداد يك ربط و وصلى به يكديگر دارند. نحوه رسيدن كاغذ لوسيندا به كيلب و جان كاستلر هم بسيار پيش پا افتاده روايت مىشود، اگرچه قاعدتاً و بنا به اعتقاد سازندگان فيلم، كيلب، يك برگزيده بوده و طبعاً بايستى در دبستان داوس قرار مىگرفته و بايد آن زمزمههاى عجيب و غريب را هم مىشنيده است.
به يك نوعى هم، كيلب، شبيه پسر جيليان گيلر در فيلم «برخورد نزديك از نوع سوم» (استيون اسپيلبرگ) است كه از همان اوايل فيلم، عاشق آدم فضايىها بوده و همراه آنها مىرود. از قضا در آن فيلم هم، يك مرد به نام روى نيرى (با بازى ريچارد درايفوس) و همين خانم جيليان گيلر با آن سفينه غول پيكر و موجودات بيگانه ارتباط گرفته و قبل از همه، آنها را احساس مىكنند.