ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - لايق عشق
لايق عشق
مريم ضمانتى يار
خبر را او هم شنيده بود، اما هنوز باور نمىكرد. يا دلش نمىآمد باور كند. دلتنگى غريبى به سراغش آمده بود. نمىدانست بعد از مرگ عثمان بن سعيد، نايب خاص امام زمان، چطور مىتواند با آن حضرت ارتباط داشته باشد. ياد آن روزها در دلش زنده شد. آن روز كه كشتى آرام به سوى بغداد پيش مىرفت. نگاهش را به دور دست شط دوخته بود و در فكر بود كه پدرش او را صدا كرد: محمد ... پسرم ... محمد ...
پدرش ابراهيم بن مهزيار اهوازى در تب مىسوخت و تا رسيدن به بغداد از دست محمد كارى ساخته نبود. به سراغ پدر رفت كه بسختى نفس مىكشيد. دست محمد را در دست داغ و تبدارش گرفت:
پسرم اين تب بيمارى علامت رسيدن مرگ است ...
محمد وحشت زده گفت: نه ... پدر ... نه ... تو زنده مىمانى ... تو نبايد بميرى.
ابراهيم بزحمت چشمانش را باز نگه مىداشت و نفس مىكشيد: گوش كن ... من حال خودم را مىفهمم. مىدانى كه همراه من مقدار زيادى از اموال مردم اهواز است كه متعلق به امام هستند. از خدا بترس و آنها را به صاحبش برسان .. من زنده نمىمانم تا خودم ...
محمد التماس كرد: نه ... پدر! خواهش مىكنم ... نمىخواهم وصيت كنى ...
- آرام باش ... آرام باش و گوش كن ... اين نامه علامت و نشانه اى است. هر كس در بغداد به سراغ تو آمد از آن به تو خبر داد، اين اموال را به او برسان تا به دست امام برساند.
محمد دستان پدرش را با گريه بوسيد: تو بايد زنده بمانى ...
- اين بيمارى مرگ است ... مواظب اين اموال باش ... اينها امانت مردم هستند ... مردم به من اعتماد كردند اعتماد آنها را سلب نكن ...
ابراهيم نفسش به شماره افتاد و قبل از آنكه محمد فرصت كند حرف ديگرى بزند از دنيا رفت.
محمد پيكر بىجان پدر را به اهواز برگرداند و به خاك سپرد. اما تحمل ماندن در اهواز را نداشت، بايد به وصيت پدر عمل مىكرد. اموال مردم را برداشت و دوباره سوار بر كشتى شد. سفر با كشتى به او فرصت فكر كردن داد. با خودش انديشيد: پدر من كسى نبود كه وصيت نادرستى بكند. من اين اموال را به بغداد مىبرم و به كسى چيزى نمىگويم تا بدانم صاحب واقعى آنها كيست. همانطور كه در زمان حيات امام حسن عسكرى برايم روشن شد. آن همه پول و پارچه و جنس آرام آرام محمد را وسوسه مىكرد. با خودش كلنجار مىرفت و با نبودن پدر فكرهايى به سرش مىزد: اگر كسى به سراغشان نيامد با آنها خوش مىگذرانم ...
كشتى به بغداد رسيد. خانه اى رو به شط اجاره كرد و اموال مردم را به آن خانه برد. با گذشت زمان تلخى غم مرگ پدر هم از دلش رفته بود. روزها را با آرامش در كنار شط مىگذراند و كسى هم به سراغش نمىآمد. او بود و امواج شط و آسمان آبى بغداد و روزهايى كه به آرامش مىگذشت. وصيت پدر را بكلى فراموش كرده بود تا اينكه