ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٩ - انتظارى كه به گل نشست
نمىدانم خواب بود يا بيدارى. صورتم خنك شد، نگاهم به آسمان آبى بود و بر آفتاب خيره شد، نسيمى ملايم نوازشم داد، نگاهم را آوردم پايين، ريحانه- دختركم كه به چاه افتاده بود- نشسته بود روى پاهايم، سر و صورتش خاكى بود و موهايش آشفته.
دستم را به صورتش كشيدم، خودش بود، لبخندى خسته و دردآلود بر لب داشت، مردم اطرافمان حلقه زده بودند و نگاهمان مىكردند، دوباره دست كشيدم به صورت ريحانه، باورم نمىشد، بلندش كردم، ايستاد، سراپايش سالم بود، به آغوشش كشيدم، بوسه بارانش كردم، انگار از نبردى عظيم با امواج دريا رهيده و در پناه ساحل بودم.
اگر مادر هستيد خودتان را به جاى من بگذاريد، جوان باشى، يكدانه دختر شيرين زبان هم داشته باشى كه كلاس اولى است، ظهر از مدرسه نيايد و تو در انتظار و اضطراب غرق شوى، بعد هم خبر رسد كه به چاه افتاد، بيايى بالاى چاه و ... دخترك روى پاهايت بنشيند و مردم هم عشق تو را به دخترك ببينند، چه حالى پيدا مىكنى؟!
\*\*\*
مردم بتدريج مىرفتند و اطرافمان خلوت مىشد كه شوهرم آمد، مرا و ريحانه را نگريست، دستهايم را گرفت و بلندم كرد، بعد هم ريحانه را در آغوش كشيد و بوسيد، عده اى هنوز مانده بودند و دلداريمان مىدادند، شوهرم هم راه افتاد كه برويم، ريحانه به يكباره بىتابى كرد، مىخواست از آغوش پدرش پايين بيايد، شوهرم او را زمين گذاشت و هر دو به او خيره شديم، ريحانه به اين سو آن سو نگاه مىكرد، لا به لاى جمعيت مىگشت، حيرانش شديم، دنبال چه كسى مىگشت؟!
به سويش رفتم، انگشت به دهان گرفته بود، پرسيدم:
- دنبال كى مىگردى مادر؟
با نگاهى كنجكاو مرا نگريست و گفت:
- اون آقاهه كو؟!
سر در گم پرسيدم:
- كدوم آقاهه؟!
ريحانه بىتوجه به من در حالى كه به سوى لبه چاه مىرفت گفت:
- همون آقاهه ديگه! همون كه تو فرستادى پيش من كه مواظبم باشه.
متعجب و حيران گفتم:
- من؟! من كه كسى رو نفرستادم.
ريحانه قيافه حق به جانبى گرفت و گلايه وار گفت:
- مامان دروغگو! اون آقاهه خودش گفت من رو مامانت فرستاده.
كلاف سر در گم انديشه ام لحظه به لحظه بيشتر به هم مىپيچيد، ريحانه از كسى حرف مىزد كه روح من هم از آن بىخبر بود، مردمى كه در حال رفتن بودند بر جا ميخكوب شدند، شوهرم به كنار ريحانه آمد و مثل بقيه محو او شد، نا و توان حرف زدن نداشتم، شوهرم حرف دلم را بر زبانش آورد و گفت:
- بابا جون! اون آقاهه چه قيافه اى داشت؟
ريحانه به دستهاى خودش اشاره كرد و گفت:
- اون كه اومد پيش من خيلى خوشحال شدم، نشستم كنارش، چون خيلى مىترسيدم باهاش حرف زدم، بهش گفتم آقا دست من رو بگير وببر بيرون، اون آقاهه گفت مامانت فقط به من گفته مواظبت باشم، اون كه مىدونست من دست ندارم. به دستهايش كه نگاه كردم ديدم دست نداره، دلم مىخواست بدونم اون آقاهه كيه، بهش گفتم شما كى هستى، اون آقا گفت: من عباسم، برادر زينب.
\*\*\*
همه چشمها خيس بود و ....
نقل از مجله زن روز