ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - سوار سبزپوش آفتاب
سوار سبزپوش آفتاب
|
شب حكايت از دم ديدار كرد |
باغ گلها را ز نو بيدار كرد |
|
|
شب مسير گامهايش ديده بود |
از بهار دامنش گل چيده بود |
|
|
شب عبور سبز او در ياد داشت |
در سكوتش غربت فرياد داشت |
|
|
شب حكايت با دل مهتاب كرد |
باغ چشمان مرا در خواب كرد |
|
|
خواب ديدم من كه صحرا آتش است |
از زمين تا سوى بالا آتش است |
|
|
خواب ديدم دشت با چشمان رود |
يك غزل اندوه با غم مىسرود |
|
|
صد بيابان نى حكايت ساز كرد |
قصهها از دوريت آغاز كرد |
|
|
اى سوار سبز پوش آفتاب |
اى زلال عشق اى تفسير ناب |
|
|
اى سجود عشق در محراب دل |
اى گل مهتاب از رويت خجل |
|
|
بىتو آنجا هيچ فريادى نبود |
نغمه آبى دل شادى نبود |
|
|
با كمال عشق تو لب تر كنم |
ضجههاى عشق را كمتر كنم |
|
|
مانده ام تنها و بس خوابيده بخت |
غم زده بر پاى من زنجير سخت |
|
|
هان بيا زنجير پايم را ببين |
آينه شو اشكهايم را ببين |
|
|
مردمان تيره دل سنگم زدند |
طعنهها بر اين دل تنگم زدند |
|
|
دستهايم را بريدند آنچنان |
تا نجويم دستهايى مهربان |
|
|
ظلم شد با ديده تنهاى من |
تيغ بنهادند بر پاهاى من |
|
|
سينه خيزان آمدم تا سوى تو |
دشتها آكنده شد از بوى تو |
|
|
گرچه دست و پاى من افكنده بود |
ليك اما چشمهايم زنده بود |
|
|
آمدم تا چشمهايم وا كنم |
قامت رعناى تو پيدا كنم |
|
|
هرچه ديدم غير تاريكى نبود |
بين ما جز راه باريكى نبود |
|
|
وه چه زيبا آمدى اى ماه من! |
اى جواب نيمه شبها آه من |