ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - يك جمكران آرزو
خامه تقدير، كتاب عمر مرا نگارستان غيبت و ظهور و فرج و انتظار كرده است، و هرگاه كه آخرين مىرسد، نخستين باز مىگردد، و دوباره همان واژههاى خويشاوند و همخون.
زاهدم؛ و زهد را از ميخوارههاى بىبند و بار آموختم. چون اگر بند و بارى باشد، نه پاى در راه است و نه قامت به قاعده. پاى كه در راه نباشد، و سر كه بالا نيفرازد، به خنده ديوانه اى نمىآزرد.
نشسته اى و هرازگاه طناب راه را تابى مىدهى. آيا دست ما سزاوار آويختن به پاى تو نيست؟ در كدام بيدادگاه اين تقدير برما رفت؟ كدام گناه كرده و ناكرده، نشست و چنين زنجير آهن دلى بر پاى ما بست؟
تيره شب ترين روزگارها؛ فصل عاشقى است. اين فصل را به باد بسپار، تا با هر سيلى، ورقى چند از آن بگذرد.
اما نه؛ چه سود؟ پايان اين فصل، انتهاى بودن است.
آموزگارم؛ به نوآموزان مدرسه، الفباى دوست داشتن مىآموزم. مهر ورزيدن را با آنان تكرار مىكنم و تخته سياه را پر از سپيدى القاب تو.
مىگويم: اوليها! دوميها! سوميها! ... شما از مادر زاده شديد كه مشام به گلبرگ نرگس بساييد. شبها، با عروسك شمشير به خواب رويد، و صبح، چشمهاى نازك و معصوم خود را تا خونين ترين افق بدوانيد.
درس ما امروز ميم است. ميم مثل مهدى؛ مثل موعود؛ مثل ... ديگر ميم بس است.
حالا نون. نون، مثل ندبه.
مشق فردا را فراموش نكنيد: هزار برگ، جمعه.
نامه رسانم؛ نامههاى مردم را يك يك به جوى خيابانها مىريزم. جز آن كه كوى تو را نشانه گرفته است.
طبابت مىكنم؛ هر دردى كه نه درمان آن، دست مهر توست، مرهم نمىنهم؛ معجون نمىدهم؛ چرك از آن نمىروبم، و مژده بهبود آن در طبله من يافت مىنشود.
در بازار حجره دارم؛ «وَ إِنْ يَكادُ ...» مىفروشم. سرمايهام را خشت مىكنم و يك جمكران آرزو مىسازم. تو را در محراب آن مىنشانم و خود بر در مىايستم. كفشهاى زائرانت را به خود مىآويزم و تاصبح، سلام گوى فرشتگانم.
مىنويسم؛ اما فقط گريهها را.
انتشارات خزان، ناشر كتابهاى من است. باد توزيع مىكند، و رود مىخواند.
آرزومندم؛ يك جمكران
|
پيشه من عاشقى است؛ |
پيشه تو چيست؟ چيست؟ |
|
|
پيشه من، راز نهان گفتن است |
پيشه تو، ديدن اشك من است |
|
|
از تو نپرداخته ام با كسى |
ياد توام، صحبت مرد و زن است |