نورى از ملكوت، زندگانى آيتاللّه العظمى گلپايگانى - مهدى لطفى - الصفحة ٩٢ - مسافرتهاى زعيم عاليقدر حوزه
كردم: كه من هم دوست دارم ضريح مبارك را زيارت كنم ولى به علت دورى از گناه و مخلوط شدن با نامحرمان نمىتوانم ضريح مطهر را زيارت كنم، اگر شما صلاح مىدانيد، عنايت كنيد كه من بتوانم ضريح مطهر را زيارت كنم، و دوست دارم شبى را كنار ضريح شما باشم.
جاى نماز من در بالا سر بود، مشغول نماز بودم و شب سردى بود، و معمول بود كه شبها مردم را بيرون مىكردند و درها را مىبستند. طبق معمول اول شب همه را از حرم بيرون كردند ولى كسى متعرض من نشد، درهاى حرم را بستند. و من داخل حرم كنار ضريح ماندم و تا صبح در آنجا تنها بودم. وقتيكه درب حرم را باز كردند سر كشيك اول آمد، ديد كه من داخل حرم مشغول زيارت هستم. با تعجب پرسيد شما چه وقت آمديد، گفتم: از اول شب اينجا هستم. پرسيد رمز شب را داريد؟ گفتم خير، پرسيد با اجازه چه كسى آمديد؟ اشاره به قبر حضرت كردم كه با اجازه ايشان من اينجا ماندم.
سپس با تعجب گفت: من چهل سال در اين مكان شريف خادم هستم و تا به حال چنين اتفاقى رخ نداده است. شما از درب ديگر خارج شويد براى تجديد وضو و با جمعيت وارد شويد كه اگر اين قضيه معلوم شد براى همه ما مسؤوليت دارد.
جالب اينكه معظم له فرموده بودند: با اينكه آن شب، شب زمستانى بود و شب بلند بود و من قبل از غروب داخل حرم آمده بودم تا وقت صبح آنجا بودم ولى احتياج به تجديد وضو پيدا نكردم. با فرموده بودند: در آن شب هر حاجتى كه خواستم برآورده شد. ولى ديگر نفرموده بودن كه در آن شب چه عناياتى به ايشان شد.[١]
باز نقل فرموده بودند در آن روز وضع حجاب زنها خوب نبود و من نگران بودم كه شايد چشمم به نامحرم بيفتد لذا از سفر خود ناراحت بودم و خيلى كم از حرم بيرون مىآمدم و مواظب بودم كه در بيرون چشمم به نامحرم نيفتد لذا سرم را پايين مىانداختم و چشمانم را مىبستم اين حركت ما توجه مردم را به خود جلب كرده بود و خودش
[١]- به نقل از حاج آقا شيخ الاسلامى.