نورى از ملكوت، زندگانى آيتاللّه العظمى گلپايگانى - مهدى لطفى - الصفحة ١٨٥ - ديدار پرفيض
موسى (معروف به شاه چراغ) برسم. چون دلم شكسته بود، بسيار گريه كردم، خنك شدم. موقع برگشتن ديدم كه اذان مغرب است. و چون من مقيد هستم كه نماز را در اول وقت بخوانم، به مسجدى كه در آن حوالى بود رفتم، وقتى كه وارد شدم و امام جماعت را ديدم، چهرهاش بسيار برايم آشنا به نظر آمد، او هم همينطور به من نگاه مىكرد. من به صفهاى آخر رفتم و نشستم، بين الصلاتين به كسى كه كنار من نشسته بود گفتم: امام جماعت چه كسى هستند؟ گفت: شيخ مجد الدين محلّاتى. (ايشان فرزند شيخ بهاء الدين محلّاتى بودند و شيخ بهاء الدين از جمله مراجعى بودند كه هنگام بازداشت آقاى خمينى به همراه آيات عظام: شريعتمدارى و نجفى مرعشى و ميلانى و آخوند همدانى (ملا على معصومى) در تهران تحصّن كردند و امام را از خطر نجات دادند.) من در ايام تحصيل در قم با شيخ مجد الدين رفيق بودم.
وقتى كه نماز تمام شد و خواستم بيرون بروم ايشان مرا به سوى خود خواندند و گفتند: شما فلانى نيستيد؟ گفتم: چرا! شما عجب حافظهاى داريد! گفتند: از چه وقت در شيراز هستيد؟ گفتم: چند روزى مىشود. گفت: پس چرا به منزل ما نيامدهايد. فردا به منزل ما بياييد! گفتم: اتفاقا ما مىخواهيم برگرديم و زودتر از اين هم مىخواستيم برگرديم ولى وسيله پيدا نكرديم. گفت: هر وسيلهاى مىخواهيد من براى شما خيلى زود آماده مىكنم؛ هواپيما يا ماشين سوارى يا اتوبوس؟ خلاصه: حواله حضرت شاهچراغ و مشكل ما به اين وسيله حل شد. در ضمن آقا مجد الدين به من گفت: يك مژده هم به شما بدهم، ديشب با امضاى استاندار و تأييديه امام نامهاى رسيد كه تمام عكسها و مجسمهها و آثار فلانى را از بين ببريد.
وقتى به قم رسيديم، من به نزد آيت اللّه العظمى گلپايگانى رفتم. قبل از اينكه من چيزى بگويم خود ايشان نگاهى به من كردند و فرمودند: ديديد گفتم كه هر كس با امام حسين عليه السّلام درافتاد، چوبش را مىخورد. بعد مثل زدند و فرمودند: يك اصفهانى بود كه خادم مىآورد و مبلغ بالايى را براى حقوقش تعيين مىكرد ولى دو روز آخر ماه كه