نورى از ملكوت، زندگانى آيتاللّه العظمى گلپايگانى - مهدى لطفى - الصفحة ٢٨١ - «انتقامجوئى رژيم ستمشاهى از معظم له»
كريمى نقل مىكند: نويسندهاى گمنام جريان فيضيه را در ورقهاى كه هر دو طرف آن با خط ريز است شرح داده تا بدينجا مىرسد كه: ... ناگاه صداى گريه چند نفر از يك طرف به گوشم رسيد جلو رفتم ديدم داخل يك حجره. تاريك در ايوان آن چند نفر گريه مىكنند. پرسيدم شما چرا اينجا جمع شدهايد و گريه مىكنيد و چرا وضع اين حجره از ساير حجرهها خرابتر است؟ ... يكى از آنها گفت: كى هست كه از اين حجره و جناياتيكه در اينجا دژخيمان از غول بدتر كردند خبرى نشنيده باشد؟ مگر نمىدانى اينجا حجرهاى است كه آية اللّه العظمى گلپايگانى در آن تشريف داشتند. و آن بىرحمان از خدا بىخبر پنج مرتبه به اينجا هجوم آوردند، تمام مردم و طلاب كه براى خفظ آن وجود مقدس در داخل و جلو حجره بودند با چوب و چماق و چاقو و اسلحه گرم از پاى درآوردند. آية اللّه علوى داماد ايشان و همشيرهزاده آن بزرگوار را جلو چشمش از حجره بيرون كشيدند. دست و پا و سر آنها را شكستند و پس از اينهمه اذيت آنها را به سازمان امنيت بردند. اينجا بود كه تصميم داشتند عالم تشيّع را به شهادت مرد حق و حقيقت، مرد دانش و فضيلت، داغدار نمايند، اينجا بود كه مىخواستند طلاب بىپناه حوزه علميه قم را به داغ پدر خود مبتلا كنند اينجا بود كه مىخواستند آقاى حاج انصارى واعظ شهير را به شهادت برسانند. امّا خدا را شكر كه به مقصود نائل نشدند.
گفتم الان آقا كجا هستند؟ گفت: چند دقيقه پيش به منزل رفتند، فورا به طرف منزل ايشان حركت كردم منظرهاى ديدم كه دل سنگ از ديدن آن آب مىشد: مردم در مسير راه هميشگى ايشان تا درب منزل در دو طرف ايستاده بودند. و با صداى بلند گريه مىكردند، بعضى مىگفتند: آقا را كشتند اگر نه چرا تا بحال به منزل نيامده. ديگرى مىگفت: ايشان را به تهران بردند، يكى مىگفت شايد به بيمارستان بردند، غوغائى بود ... ناگاه گريهها ساكت شد و شورى ديگر در مردم ايجاد شد. و معلوم شد آقا با تاكسى به منزل تشريف آوردند. و فورا مردم را به حضور پذيرفتند، روح قوى مردان خدا را بايد در اين موقع تشخيص داد، بعضى گريه و عدهاى براى ايشان اظهار ناراحتى