نورى از ملكوت، زندگانى آيتاللّه العظمى گلپايگانى - مهدى لطفى - الصفحة ٢٨٢ - «انتقامجوئى رژيم ستمشاهى از معظم له»
مىكردند جمعى اشك شوق مىريختند ولى ايشان اين جمله را تكرار مىكرد: من به آنچه خدا خواسته راضى هستم الهى رضا بقضائك و تسليما لامرك، ما نداريم از رضاى حق گله.
يكى از آقايان سؤال از حال آقا كرده بود فرمودند:
|
ما نداريم از رضاى حق گله |
عار نايد شير را از سلسله |
|
آرى اين همان شخصى است كه چند دقيقه پيش در مدرسه فيضيه در حجره بود و مىخواست به وسط مدرسه بيايد ولى طلاب به روى دست و پاى ايشان مىافتادند و مىگفتند: اينها به كسى رحم نمىكنند اگر شما برويد پس طلاب از اين به بعد به كه پناه بياورند.
با اين حال فورا به پسر خود كه تازه از دست مغولها پس از صدمه زياد نجات پيدا كرده بود فرمود: فرزندم به بيمارستانها برو و از برادران عزيزت احوالپرسى كن و مرا از حال آنها مطلع كن. آرى اينگونه مردان بزرگ به ياد عزيزان خود يعنى طلاب ستمديده و زجركشيده و مجروح مىباشند ... شنيدام طفل چهارده سالهاى كه به دست پاسبان بى وجدانى از بالا به زمين پرتاب شده بود پس از انكه در بيمارستان به هوش مىآيد در حضور عدهاى مىپرسد: آقاى گلپايگانى را كشتند؟ چون هجوم آنان به حجره ايشان بود، گفتند نه با الطاف خدا به ايشان صدمهاى نرسيد و به منزل رفتند او هر دو دستش شكسته و يك چشم او نيز بسته بود.
چون با سر و دست به زمين افتاده بود با يك چشم نگاهى به طرف آسمان و مىگويد، شكر خدا را كه به ايشان صدمهاى نرسيده اكنون كه به من اين خبر خوش را داديد ديگر هيچ ناراحتى ندارم من به كشته شدن در راه دين افتخار دارم.
ولى با عمال رژيم به اين اكتفا نكردند و روز بعد و يا دو روز بعد از آن بار ديگر حملهاى به مدرسه فيضيه كردند و بقاياى اشخاص و طلاب و كسانيرا كه براى تماشاى