ميعاد نور - شريعت، محسن - الصفحة ٩٨
زمزمه عاشقانه
|
غربت آباد ديار آشنايىها بقيع |
همدم ديرينه غمهاى ناپيدا بقيع |
|
|
در تو حتى لحظهها هم بيقرارى مىكنند |
اى تمام واژههاى اشك را معنى بقيع |
|
|
در تو خون ديدهها دريا شد و صاحبدلان |
جرعه جرعه عشق نوشيدند از اين دريا بقيع |
|
|
سنگفرش كوچههايت داغهاى سينهسوز |
شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا بقيع |
|
|
تو بلور روشنايىهاى شهر يثربى |
چون نگينى مانده در انگشتر بطحا بقيع |
|
|
همصدا با قرنها مظلومىِ آلرسول |
حنجرى كو؟ تا در اين غربت كند آوا بقيع |
|
|
وسعت تنهايىات دلهاى ما را مىبرد |
تا خدا تا عشق تا تنهايى مولا بقيع |
|
|
قصه مظلومى اش را با تو گفت آن شب كه داشت |
در گلو بغض غريب ماتم زهرا بقيع |
|
|
در بهشت آرزو گم كرده دلهاى پاك |
در زيارتگاه يك عالم دل شيدا بقيع |
|
|
سيل اشك عاشقان بگذار تا دريا شود |
چشمهاى از چشم جان بيدلان بگشا بقيع |
|
|
دارم اميد آنكه در محشر پناهم مىدهد |
سايه ديوار اين «آشفته حالىها» بقيع |
|