ميعاد نور - شريعت، محسن - الصفحة ١٠٢
٢- مردى عابد هميشه با خدا راز و نياز مىكرد و فرياد اللّهاللّه داشت. روزى شيطان بر او ظاهر شد و وى را وسوسه كرد و به او گفت: اى مرد اين همه كه تو گفتى اللّه اللّه، آخر يك مرتبه شد كه لبيك بشنوى؟ اگر در خانه هر كس رفته بودى و اين اندازه ناله كرده بودى لااقل يك مرتبه جوابت را داده بود.
اين مرد ديد ظاهرا حرفى است منطقى. از اين رو در او مؤثر افتاد و از آن به بعد دهانش بسته شد و ديگر اللّهاللّه نگفت.
در عالم رويا هاتفى به او گفت: چرا مناجات خودت را ترك كردى؟ پاسخ داد: من مىبينم اين همه مناجات كه مىكنم و اين همه درد و سوزى كه دارم يك مرتبه نشد در جواب من لبيك گفته شود. هاتف گفت: ولى من از طرف خدا مأمورم كه جواب تو را بدهم و آن اينكه همان درد و سوز عشق و شوقى كه ما در دل تو قرار داديم اين خودش لبيك ماست و عشق و ترس تو نشانه لطف ماست و هر يارب گفتن تو يك لبيك به همراه دارد.[١]
٣- علىبن موفق گويد: شبى خانه خدا را طواف كردم و دو ركعت در كنار حجرالاسود نماز گزاردم. سپس گريان و نالان سرم را به حجرالاسود چسباندم و گفتم چه قدر در اين خانه شريف و مبارك حاضر مىشوم ولى هيچ خير و فضيلتى بر من اضافه نمىشود. در حال خواب و بيدارى بودم كه هاتفى ندا داد: اى على! سخنانت را شنيدم؛ آيا تو كسى را به خانهات دعوت مىكنى كه او را دوست نداشته باشى؟[٢]
[١] - مثنوى معنوى، دفتر سوم، ص ١٣.
[٢] - هدايتالسالك، ج ١، ص ٢٠.