مهدى (عج) ده انقلاب در يك انقلاب - رحيم پور ازغدى، حسن - الصفحة ٣٥
سپاه روم، گرچه مخفيانه، به جبهه بيايم و آمدم و در آن نبرد ما از مسلمانها شكست خورديم و من اسير شدم. بنابراين، همه آنچه را پيشآمده براساس همان خوابها قدمبهقدم پيشبينى مىكردم، و منتظر خبرى از ابو محمد بودم كه مرا جزء اسرا به بغداد آوردند. نام واقعى من مليكاست، اما خود را نرگس معرفى كردم چون مليكا از نامهايى بود كه به طبقات اشراف و بزرگان روم مىدادند و نرجس يا نرگس بيشتر ويژه طبقات پايين و بردگان بود و به سربازان مسلمان، خود را نرگس (نرجس) معرفى كردم چون اگر نام واقعىام را مىدانستند مرا به اين آسانى به تو تحويل نمىدادند.
اولين ملاقات ايشان با امام حسن عسگرى عليه السّلام، كه بعد باهم ازدواج مىكنند، ملاقات بسيار جالبى است. امام حسن عسگرى عليه السّلام با ايشان كه روبهرو مىشوند مىگويند: اختيار با خود شماست. چه مىخواهيد؟ خانم پاسخ مىدهد: «شرافت ابدى را مىخواهم». امام حسن عليه السّلام مىگويند: آيا مىدانى كه فرزند تو شرق و غرب جهان را خواهد گرفت و جهان را از عدالت خواهد آكند؟ اين خانم مىپرسد:
پدرش كيست؟ (مىدانيد كه امام حسن عسگرى عليه السّلام را در سن ٢٨ سالگى كشتند و پدر امام زمان (عج) بيش از ٢٨ سال، عمر نكردند و سالهاى آخر هم مدام در اردوگاه نظامى دستگاه بنىعباس تحت محاصره و مراقبت بودند و ارتباطشان كاملا تحت كنترل بود و محترمانه در پادگان نظامى، اسير بودند، عسگر به معنى لشگر است و ايشان در پادگان نظامى، تحت الحفظ و تحت مراقبت بودند، اما همانجا هم ايشان را تحمل نكردند و در ٢٨ سالگى مسمومشان كردند).
اين خانم از امام حسن ابو محمد عليه السّلام مىپرسد: پدرش كيست؟ ايشان جواب