مهدى (عج) ده انقلاب در يك انقلاب - رحيم پور ازغدى، حسن - الصفحة ١٠٣
ادبيات جبرگرا و تحميلطلب كمونيستها را امروز ليبرالها بهكار مىبرند و مىگويند كه آخر خط تاريخ بهطور جبرى و قهرى، جامعه و فرهنگ امريكايى است و جامعههايى كه عبوديت امريكا و صهيونيزم را نپذيرند، رفتنىاند!! درست با همان ادبيات كمونيستها و فاشيستها!! مىگويند آقا شكاف سنّت- مدرنيته است و مگر نمىدانيد كه شما سنّتى هستيد و آنها مدرناند؟! و سنّتيها بايد بار مدرنها را حمل كنند و مدرنها حقّ دارند كه سنّتيها را ببلعند!! اين همان سخنى است كه در قرن نوزده، تئوريزه شد و براى اينكه استعمار را توجيه كنند گفتند بشريّت بر دو بخش هستند: يك بخش، يابو و يك بخش يابوسوار، و استعمار، امرى كاملا طبيعى است و شما غير طبيعى هستيد كه آن را غير طبيعى مىدانيد.
مگر ننوشتند و نمىنويسند؟ مگر نمىگويند كه جامعه احتياج به سوپرمن ندارد؟
شما اين جمله را نشنيديد؟ اين يكى از محكمات تفكر كنسرواتيزم است. اصلا لبّ محافظهكارى و سرمايهدارى جهانى اين است كه چرا بشر، منتظر سوپرمن است؟ نجاتى و آخر الزّمانى دركار نيست. اينها همه با فرهنگ «انسان كامل» مخالفاند، چون اصولا انسان كامل را قبول ندارند. اينها «حيوان كامل» را قبول دارند، «انسان كامل» ديگر چيست؟ مگر در اين مباحث روشنفكرانه ننوشتند كه هيچ انسانى براى انسان ديگر، الگو نيست و نمىتواند الگو باشد؟ مگر ننوشتند اين را؟ گفتند هيچكس براى هيچكس نمىتواند الگو باشد! براى چه؟! يعنى چه؟! يعنى هيچ انسانى كاملتر از ديگرى نيست تا بخواهد الگو باشد و كسى كه «انسان كامل» را اسطوره مىداند، معلوم است كه مهدويّت را به همان چوبى مىراند كه مسيانيزم را. با اين وجود، خودشان از ايدئولوژى «ليبراليزم جهانى» حرف مىزنند. مثل كسىكه دندان سياه داشته باشد و مدام هم بخندد!!