مهدى (عج) ده انقلاب در يك انقلاب

مهدى (عج) ده انقلاب در يك انقلاب - رحيم پور ازغدى، حسن - الصفحة ٣٦

مى‌دهند: همان كسى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، تو را از عيسى بن مريم عليه السّلام براى او خواستگارى كرد. او را مى‌شناسى؟ جواب مى‌دهند: آرى او را بارها پيش از آن‌كه اينك در بيدارى ببينم، در خواب ديده‌ام.

ازدواج كه سرمى‌گيرد ابو محمد (امام حسن عسگرى عليه السّلام) خطاب به خواهرشان حكيمه مى‌گويند: ايشان همان خانمى است كه بارهاى‌بار از او با شما سخن گفتم؛ او همان است.

يعنى كاملا معلوم بود كه منتظر ايشان بودند. فرمودند: ايشان را ببريد و اسلام را به او بياموزيد. امام حسن عسگرى عليه السّلام، تعبير معنى‌دارى راجع به ايشان دارند فرمودند: هربار به او نگاه مى‌كنم شكوه و معنويت را در چهره او مى‌بينم. او چون مادر موسى عليه السّلام، فرزندش را پنهان از فرعونيان به‌دنيا خواهد آورد و آن كودك، زنده خواهد ماند تا سرنوشت بشر را تغيير دهد و چنين خواهد شد.

چند سال پس از اين ماجرا، هنگامى كه حضرت مهدى (عج)، كودك خردسالى هستند، امام حسن عسگرى عليه السّلام، مسموم و شهيد مى‌شوند و صحنه شهادت ايشان هم بسيار نكته‌آموز است. ابو سهل اسماعيل نوبختى كه از اصحاب امام حسن عسگرى عليه السّلام و حضرت حجت (عج) است، ماجراى شهادت ايشان را چنين نقل مى‌كنند كه روز و ساعات آخر عمر ابو محمد عليه السّلام بود. ايشان مسموم شده و در شرف رحلت بودند. دارويى را خواست تا بخورد. كاسه دارو را بالا آورد، ديدم كه از شدت ضعف دستش لرزيد و آن قدح كه دستش بود به دندانهايش اصابت مى‌كرد و نتوانست دارو را فرو ببرد، آن را به زمين گذارد و به من گفت: در اتاق بغل، پسرى در نماز است. برو و به ايشان بگو نزد من بيايد، من ديگر آماده رفتن هستم و بايد به ايشان نكته‌اى را بگويم.