انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام - اسپناقچى پاشازاده، محمدعارف - الصفحة ٦٨
گرفته و به امداد غازيان نگذارد كه حملهآوران از پل به اقليم ديگر عبور كرده، به خرابى بپردازند. از روش كارهاى فوقالطبيعه شما استنباط مىشود كه حضرت مالكالملك شما را به جهت محافظت آن پل انتخاب كرده، موفق به فتح و نصرت مىنمايد و اين پل را به واسطه مباينت مذهب قطع نكرده، مسلمانان طرفين را منع از مراوده و ملاقات يكديگر ننمايد.
چنانچه پيش از اين هم اظهار كرده بوديم، رعيّت عدالت مىخواهد، سلطان اطاعت از رعيّت، و مذهب امرى است معنوى، سلطنت امرى است مادى! بر سلطان است كه عدالت را پيشه كرده، مداخله به امور معنويه ننمايد. ديگر آنكه از استيلاى ممالك روم قطع اميد كنيد و بهتر آن است جد و جهد به اضمحلال وجود ملوك الطوائف ايران و توران و هندوستان نموده، سلطنتى بسيار با قوّت را در آن سامانها تأسيس نمائيد و من بعد طورى حركت ننماييد كه غازيان عثمانيان كه مشغول به جهاد فى سبيل الله و ساعى به اعلاى كلمة الله هستند، ملجأ به بركشيدن شمشير انتقال از نيام شده، رو به ايران حمله كرده، بيش از بيش ويران سازند «وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ»[١] و السلام. انتهى
اين نامه سلطان بايزيد خان، در وقتى به دست شاه اسماعيل رسيد كه در هر سمت روم آتش اختلال بلند شده، اولاد سلطان بايزيد به ادعاى سلطنت بر ضد يكديگر قيام نموده بودند. شاه اسماعيل فرصت را غنيمت شمرده، در سال نهصد و هجده [٩١٨] نورعلى روملو نامى از معارف صوفيان را به ممالك عثمانى فرستاده كه جلاليان روم را دعوت به اتفاق خود نموده، به دستيارى آنها ممالك روم را بچاپد و او هم به همراهى جمعى از جلاليان تكهلو داخل ممالك عثمانى شده، شروع به اجراى مأموريت مودوعه خود نمود.
نور على كه وارد قره حصار شرقى شد، به قدر سه چهار هزار سوار جرّار از جلاليان كه بعد از قتل شاه قلى در آن حوالى هر يكى در سوراخى پنهان شده، منتهز فرصت بودند، با عيال و اولاد بيرون آمده، به وى ملحق شدند. خليفه كه اينها را ديد به طرف ملاطيه حركت نموده، بناى تاختوتاز را نهاد. فائق بيگ كه از جانب سلطان سليم حاكم آنجا بود، با سه هزار سوار آنها را استقبال كرده جنگيد. خليفه غالب آمده داخل توقاد شد و خطبه را به اسم شاه اسماعيل خواند و از آنجا متوجه آئينه بازارى شده، از فرات عبور نمود و به قازچايرى رفته، در آنجا منتظر نتيجه كارزار و جنگ و پيكار سلطان احمد و سلطان قورقود و سلطان سليم پسران سلطان بايزيد شد كه در آن هنگام به يكديگر افتاده، مملكت را پر از آشوب نموده بودند.
خيرخواهان دولت و رؤساى قشون ينگىچرى مجلسى تشكيل نموده، چاره رفع اين آشوب داخلى و شرّ جلاليان را متذكر گرديده، قرار گذاشتند كه سلطان بايزيد ثانى كه از پيرى، امور دولت را به مسامحت و بىقيدى به تعويق انداخته بود، از سلطنت خلع كرده، يكى
[١] - يس، ١٧